Me&BoyS
درباره من

- نام: Me@ndBoys
- مکان: تهران, تهران, Iran
چیز های هست که نیستند و ناگفته های هست که شنیده شده هستند چراغ های هست که روشنند نوری هست از در روشنی تاریکی را نشان می دهد سکوتی هست تا شنیده شود صدای سوت سنگین سکوت .
۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه
اشنای من و پارسا (5)
سال تحصیلی تموم شد و من موندم خاطره دوسال شیرین تلخ هرچی بود تموم شد هر روز که بشتر می گذشت دلم برای عششقم بشتر تنگ می شد ولی سعی می کردم فراموشش کنم میشه گفت انقدر دقدقه داشتم که زیاد بهش فکر نمی کردم الوش کنکور بود بعد از دو سه ماه جواب ها اومد خوشحال شدم که قبول شدم اما چیزی نگذشت که دو باره حالم گرفته شد اونم به خاطر یه چیز مسخره شایدم می خوام مسخره جلوش بدم که خودم رو اروم کنم از اونجا که همه دوستام یک دانشگاه رو انتخاب کرده بودن ولی من نه نمی دونم شایدم کار خدا بود که انجا رو پیدا نکردم بعد از قبولی توی یکی از دانشگاه های ازاد فهمیدم تمام دوستام از جمله راد جای قبول شدن که پارسا و ش .غ اونجا قبول شدن و من 7ساعت با اونها فاصله دارم وقتی به دفترچه دانشگاه ها رجوع کردم چشمام پر اشک شد نمی دونستم بخندم یا گریه کنم خوشحال با شم یا نا راحت دانشگاه که من انتخاب کرده بودم پاین دانشگاه اونا بود در حالی که اون موقع اصلا نتونستم دانشگاه دوستام رو تو دفتر چه پیدا کنم حالا هر چی که بود الان باعث خوشحالیمه شایدم می خوام که خوشحال به نظر برسم حالا ....
از اونجا که من ترم دوم باید وارد دانشگاه بشم سعی کردم خودم رو به کارای مختلف سر گرم کنم هم موضوع جریان دانشگاه یادم بره هم پارسا بعضی وقتها می رم کوه بعضی وقتها بیرون بعضی وقتها انقدر شبا بیدار می مونم که خورشید یادم ندازه من هیچ وقط به خواستم نمی رسم تا امروز که تصمیم کرفتم بعد دوماه دوباره برم باشگاه .... وقتی وارد باشگاه شدم هیچکی از قدیمیا نبود بهر قیر از یکی دو نفر به هر حال شروع کردم به گرم کردن و و و که چشمم به یکی از پسرا باشگاه قفل کرد سرم رو تکون دادم خدایا این پسر چقدر قیافه اشنای داره اولش هیکل گنده عضلانیش یاد محمد انداختم به خاطر همین سعی کردم بهش نگاه نکنم اما وقتی بشتر دقت کردم دیدم نه اول فکر کردم توهم عشقه ولی نه این کپی پارسا بود داشت دیونم می کرد بشتر از 23 بار چشم تو چشم شدیم که 25 بارش سوتیه من بود وقتی دوستام اومدن از راد پرسیدم اون پسر رو می گفتی ؟ راد گفت عوضی می خواستم بهت بگم نیای می دونستم حالت بد میشه. منم سرم تکون دادم خندیدم وقتی اون دوستم اومد جلو گفت هم سن ماست من گفتم خفه باد حد اقل پنج شیش سال از ما بزرگ تره گفت نه نگاه کن کپی پارساست پارسا هم همسن ما بود . منم مثل خنگ ها نه اصلا پارسا متولد 68 راد نگاهی کرد گفت تو از کجا میدونی منم گفتم می دونم دیگه دوست مسخره منم دست گرفتو معلومه اسم علی تو شناسنامشه ندونه ؟
همه خندیدیم اما باید می خندیدم یا فکر می کردم به این که .................................................................................................................................
از اونجا که من ترم دوم باید وارد دانشگاه بشم سعی کردم خودم رو به کارای مختلف سر گرم کنم هم موضوع جریان دانشگاه یادم بره هم پارسا بعضی وقتها می رم کوه بعضی وقتها بیرون بعضی وقتها انقدر شبا بیدار می مونم که خورشید یادم ندازه من هیچ وقط به خواستم نمی رسم تا امروز که تصمیم کرفتم بعد دوماه دوباره برم باشگاه .... وقتی وارد باشگاه شدم هیچکی از قدیمیا نبود بهر قیر از یکی دو نفر به هر حال شروع کردم به گرم کردن و و و که چشمم به یکی از پسرا باشگاه قفل کرد سرم رو تکون دادم خدایا این پسر چقدر قیافه اشنای داره اولش هیکل گنده عضلانیش یاد محمد انداختم به خاطر همین سعی کردم بهش نگاه نکنم اما وقتی بشتر دقت کردم دیدم نه اول فکر کردم توهم عشقه ولی نه این کپی پارسا بود داشت دیونم می کرد بشتر از 23 بار چشم تو چشم شدیم که 25 بارش سوتیه من بود وقتی دوستام اومدن از راد پرسیدم اون پسر رو می گفتی ؟ راد گفت عوضی می خواستم بهت بگم نیای می دونستم حالت بد میشه. منم سرم تکون دادم خندیدم وقتی اون دوستم اومد جلو گفت هم سن ماست من گفتم خفه باد حد اقل پنج شیش سال از ما بزرگ تره گفت نه نگاه کن کپی پارساست پارسا هم همسن ما بود . منم مثل خنگ ها نه اصلا پارسا متولد 68 راد نگاهی کرد گفت تو از کجا میدونی منم گفتم می دونم دیگه دوست مسخره منم دست گرفتو معلومه اسم علی تو شناسنامشه ندونه ؟
همه خندیدیم اما باید می خندیدم یا فکر می کردم به این که .................................................................................................................................
اشنای من و پارسا (4)
قضیه محمد تمام شد و من برگشتم مدرسه بعداز تعطیلات از یه طرف از دوستام کناره گرفته بودم و از طرف دیگه تنها شده بودم تنهای افسردم کرده بود . بارها فکز خودکشی زد به سرم تنهای داشت خوردم می کرد بعد از همه این جریان ها دچار جنون شده بودم هیچکس نبود کمک م کنه همش تو چت روم ها راه می افتادم می گفتم من پولیم که منو می خواد بعد از این که اوکی می دادن من ایگنورشون می کردم هر هر می خندیدم خودم می دونستم دارم دیوانه می شم حتی یک دفه به یکیشون شماره دادم و فردای اون روز بهم زنگ زد و با هم قرار گذاشته بودیم من رفتم سر قرار اما چی دیدم چیزی که اصلا باورم نمی شد بله اقا محمد وقتی کنارم نشسته بود تو تاکسی تا برسیم به خونشون فکر می کردم چی شد اینطوری شد وتنها وقتی که کارش باهام تموم شد و وقتی زیر دستش بهم گفت تو سپاه کار میکنه .کارش دسگیر کردن افرادی مثل منه داشتم شاخ در میوردم و وقتی نوی تاکسی بر گشت بودم فهمیدم همش یه اشتباه احمقانه بود من شماره محمد رو پاک کرده بودم و به کسی که شماره داده بودم اصلا به من زنگ نزده بود بلکه این محمد بود که به من زنگ زده بود و فقط یه شباهت مسخره که خونه هر دوی اونها پاسداران بود منو به اون جا کشید . وبازم یه ضربه دیگه از کاری که خودم کردم خوشبختانه توی مدرسه بچه های کلاس دیگه کج اخلاقی نمی کردن البته چون پروژه های نهایی شون دست من بود و چون من درس های عملیم از اونها بهتر بود مجبور بودن کاراشون رو برای تکمیل پش من بیارن خب منم سر گرم بودم و هرچی بشتر کارایی اونها رو انجام می دادم کار نهای خودم بی عیب نقص تر می شد و از همه مهم تر سر جلسه با اعتمینان خاطری بشتری می رفتم روز اولین جلسه امتحانات من موفق شده بودم دوباره با همه عادی بشم البته منظورم از همه کسایی که درگیر این قضیه بودن خلاصه کار من بلاخره با این مدرسه تمومم شد مدرسه ای که شاید باورتون نشه یک دوم معلم هاش از نگرش جنسیی من خبر داشتم از طریق اقای ش.غ که با معلم ملازاده ای به اسم الف .ک که ایشون هم لطف کردن این قضیه رو پش خودشون نگه داشتن . جالب اینجا بود جلوی بچه های دیگه خیلی خرابم کرد ممخصوصا کسای که از جریان خبر داشتن بارها منو به جا های خلوت می کشوندو می گفت ادم خوبه به دور بریاش اعتماد داشته باشه راد فرد مناسبی نبود اون فقط دونبال یه سوراخ بود و هر دفعه من با لبخند تایدش می کردم تا روز اخر که انقدر حرسی شد که نتونست از من حرف بکشه که از کلاس انداختم بیرون .............. حالا رفتار معلم های دیگه رو بگذریم ولی این حاد ترینشون بود تا این که بازم داستان منو پارسا به همینجا ختم نشود ............................................
اشنای من وپارسا (3)
بله دوستان از یه طرف عشق من به پارسا از طرف دیگه بهم خوردن دوستی من با دوست صمیمی م و از طرفی جدای ش .غ و دوست من و از طرف دیگش اشنای ش . غ پارسا و یه طرف دیگه معلم فضولی که احساس منجی بودن می کرد و سعی داشت همه چیز رو درست کنه بچاره حق داشت چون همه ا خ و ن د ها این حس رو دارن خلاصه همه اینها به یک طرف متلک گوی شروع شدن پشنهاد های س . ک . س از طرف بچه ها البته پشنهاد اونها فقط برای تنه زدن تحقیر کردن بود نمی دونم خلاصه چیزی نگذشت که تعطلات
نوروز شد و بعد از شانزده روز ازادی دوباره باید برمی گشتم مکانی به اسم مدرسه مشبه به جهنم توی این شانزده روز اتفاقات خیلی جالبی افتاد که بگذریم ولی تیکه جالبش این بود که نرسیده به تعطیلات من بلاخره تونستم نویسنده وبلاگ پسر رو ببینم منظورم رضا ست و جالب این که همون روز باید به دلیلی میرفتم پش یکی از دکتر های معروف مغز اعصاب که اونجا با پسری اشنا شدم که داشت برام دردسر می شد وقتی وارد مطب شدم منو اونو یه پیر زن اونجا بود به حدی با هاش چشم تو چشم شدم که سرم رو بالا نمی اوردم خلاصه بعد چند دقیقه اومد کنارم نشست و منم بلند نشدم پاشو هی میچسبوند به پام و من کنار می کشیدم ... دورغ چرا پسر بدی بود هم خوش هیکل هم خوشقیافه اما تیپ جالبی نداشت نه این که بد بوده باشه خب من از تیپ های مردونه خوشم نمی یاد خلاصه منم دیدم اینجوریه پاشدم رفتم بیرون تا توی حیاط منطزر بشم یه خورده بعد برم تو مطب اما اقازاده هم پشت ما راه افتاد اول ترسیدم بعد فکر کردم هرچی شد شد ....... صدای اومد : اقا پسر منم برگشتم : بله اون هم درخواست شماره تلفن کرد خیلی شک شدم یکی اینجوری!!!!! به ادم نخ بده منم خر شدم دادم خلاصه اونم رو مبایلم میسکال انداخت گفت اسم من محمده منم گفتم اسم منم علی هست وهر دو رفتیم بالا توی اتاق انتظار خلاصه من از ساعت .6.30 تا 10-11 اونجا بودم ولی اقا محمد کارش خیلی زود تر تمام شد رفت و من در انتظار نوبت که ناگاه مبایل من درینگ درینگ زنگ خورد از اونجا که من شمارش رو سیو نکردم وفکر می کردم حالا رفت تا چهار ماه دیگه جواب دادم دیدم ای دل قافل محمد اقا هستن سلام سلام علی بله من پاین منتطرم بیا میرسونمت منم بد زرد کرده بودم خلاصه اقا رو پچوندیم و گفتیم برو ولی ایشون نرفته بود وقتی من رفتم پاین دیدم داره از پله ها می یاد بالا من که گفتم برو اون همیجور میومد بالا هی خوبی توی پله ها کمر منو گرفت چسبوند به دیوار دستاش رو گذاشت اینور اونور صورتم و گردنم رو بوس کرد انقدر حرفه ای به سرعت این کار کرد که نفهمیدم چی شد وقتی اومد دوباره این کارو بکنه من از رو پله ها حولش دادم و سریع اولین دری که دستم اومد باز کردم وای نه پارکینگ . فقط می دویدم وقتی رسیدم جلوی در یه سمند جلوی در بود که یه سر نشین داشت وقتی نگام کرد فهمیدم با همن من بازم دویدم رفتم تو کوچه اولین ماشینی که گیرم اومد رفتم به سمت ونک توی ماشین ناخداگاه هی گریه می کردم نمی دونم چرا ولی دست خودم نبود اما اقا محمد هم ولکن نبود هی زنگ پشت زنگ تا اونجا که گوشی رو خاموش کردم وقتی پیاده شدم به اولین دکه ای که رسیدم دونخ سیگار گرفتم تا بلکه به خیالم ارم کنم خودم رو محمد ول کن نبود زنگ پشت زنگ ولی من جواب نمی دادم تا یه روز کلافه شدم گوشی رو جواب دادم :
من : بله
محمد : چرا جواب نمی دی ؟
من : باید جواب بدم
محمد : خواستم ازت معذرت خواهی کنم من واقعا کنترلم رو از دست دادم تو خیلی خوبی
من : خفشو . دیگه به من زنگ نزن شنیدی زنگ نزن
بعد از اون محمد دیگه زنگ نزد منم شمارش رو از تو گوشیم پاک کردم و هیچی نزاشتم تو گوشیم بعدها فهمیدم چه اشتباهی کردم .....................................................
.
نوروز شد و بعد از شانزده روز ازادی دوباره باید برمی گشتم مکانی به اسم مدرسه مشبه به جهنم توی این شانزده روز اتفاقات خیلی جالبی افتاد که بگذریم ولی تیکه جالبش این بود که نرسیده به تعطیلات من بلاخره تونستم نویسنده وبلاگ پسر رو ببینم منظورم رضا ست و جالب این که همون روز باید به دلیلی میرفتم پش یکی از دکتر های معروف مغز اعصاب که اونجا با پسری اشنا شدم که داشت برام دردسر می شد وقتی وارد مطب شدم منو اونو یه پیر زن اونجا بود به حدی با هاش چشم تو چشم شدم که سرم رو بالا نمی اوردم خلاصه بعد چند دقیقه اومد کنارم نشست و منم بلند نشدم پاشو هی میچسبوند به پام و من کنار می کشیدم ... دورغ چرا پسر بدی بود هم خوش هیکل هم خوشقیافه اما تیپ جالبی نداشت نه این که بد بوده باشه خب من از تیپ های مردونه خوشم نمی یاد خلاصه منم دیدم اینجوریه پاشدم رفتم بیرون تا توی حیاط منطزر بشم یه خورده بعد برم تو مطب اما اقازاده هم پشت ما راه افتاد اول ترسیدم بعد فکر کردم هرچی شد شد ....... صدای اومد : اقا پسر منم برگشتم : بله اون هم درخواست شماره تلفن کرد خیلی شک شدم یکی اینجوری!!!!! به ادم نخ بده منم خر شدم دادم خلاصه اونم رو مبایلم میسکال انداخت گفت اسم من محمده منم گفتم اسم منم علی هست وهر دو رفتیم بالا توی اتاق انتظار خلاصه من از ساعت .6.30 تا 10-11 اونجا بودم ولی اقا محمد کارش خیلی زود تر تمام شد رفت و من در انتظار نوبت که ناگاه مبایل من درینگ درینگ زنگ خورد از اونجا که من شمارش رو سیو نکردم وفکر می کردم حالا رفت تا چهار ماه دیگه جواب دادم دیدم ای دل قافل محمد اقا هستن سلام سلام علی بله من پاین منتطرم بیا میرسونمت منم بد زرد کرده بودم خلاصه اقا رو پچوندیم و گفتیم برو ولی ایشون نرفته بود وقتی من رفتم پاین دیدم داره از پله ها می یاد بالا من که گفتم برو اون همیجور میومد بالا هی خوبی توی پله ها کمر منو گرفت چسبوند به دیوار دستاش رو گذاشت اینور اونور صورتم و گردنم رو بوس کرد انقدر حرفه ای به سرعت این کار کرد که نفهمیدم چی شد وقتی اومد دوباره این کارو بکنه من از رو پله ها حولش دادم و سریع اولین دری که دستم اومد باز کردم وای نه پارکینگ . فقط می دویدم وقتی رسیدم جلوی در یه سمند جلوی در بود که یه سر نشین داشت وقتی نگام کرد فهمیدم با همن من بازم دویدم رفتم تو کوچه اولین ماشینی که گیرم اومد رفتم به سمت ونک توی ماشین ناخداگاه هی گریه می کردم نمی دونم چرا ولی دست خودم نبود اما اقا محمد هم ولکن نبود هی زنگ پشت زنگ تا اونجا که گوشی رو خاموش کردم وقتی پیاده شدم به اولین دکه ای که رسیدم دونخ سیگار گرفتم تا بلکه به خیالم ارم کنم خودم رو محمد ول کن نبود زنگ پشت زنگ ولی من جواب نمی دادم تا یه روز کلافه شدم گوشی رو جواب دادم :
من : بله
محمد : چرا جواب نمی دی ؟
من : باید جواب بدم
محمد : خواستم ازت معذرت خواهی کنم من واقعا کنترلم رو از دست دادم تو خیلی خوبی
من : خفشو . دیگه به من زنگ نزن شنیدی زنگ نزن
بعد از اون محمد دیگه زنگ نزد منم شمارش رو از تو گوشیم پاک کردم و هیچی نزاشتم تو گوشیم بعدها فهمیدم چه اشتباهی کردم .....................................................
.
اشنای من وپارسا (2)
بله همونجور که گفتم اتفاقی که نباید میوفتاد افتاد سال تحصیلی جدید شروع شد و دوباری با پارسا رو به رو شدم تازه تونسته بودم ار یاد خاطرش بیام بیرون که روز اول مهر دوباره با هم روبه رو شدیم ولی تو سال جدید شیوی جدید رو برای به دست اوردنش اجرا کردم و جالب بود که جواب داد . شروع کردم به له کردنش درست مثل خودش خیلی خوب پیش رفته بودم تا اونجا که تونستم لبهاشس رو ببوسم سر یه کل کل بچه گانه اونم توی زنگ تفریح جلوی تمام دانش اموز های دیگه بعد اون روز سوژه مدرسه شدیم وجالب این که برای اولین بار پارسا وقتی حرف می زدم به حرف هام گوش می کرد حتی بشتر اوقات باهم بودیم اما این اشنای به دو هفته نکشید که دوستیمون تبدیل به نفرت شد کارهای نسنجیده من و همنطور که گفتم اون بادمجون دور قابچین زیاد داشت و وقتی دور بریاش دیدن بیش از حد داره به من نزدیک میشه شروع کردن به تخریب من البته سال تحصیلی به خوبی شروع شده بود با راهنمایی های دوستان وبلاگ نویس و خیلی از خواننده های وبلاگ قبلی یم تونستم مشکل ازار ازیت انگولک کردناشون رو درست کنم اما ناخدا گاه همچیز به هم ریخت مثل یه فیلم سینمایی بعد از این که من یکی دیگه از دوستام به شدت صمیمی شدیم راد دوستم که از نوع نگرش جنسیه من خبر داشت با پسری به اسم ش . غ توی مدرسه دوست شد و بر حسب اتفاق اونهم به پارسا علاقه داشت که چیز عجیبی نبود صحبت های مکرر ش .غ در مورد پارسا که سوژه داغ صحبت های اون با دوست من بود باعث شد دوست عزیز ما به ش .غ عزیز شک کنه وطی شبی قضیه راز من رو برای اون تعریف کنه و در پایان از ش .غ میپرسه ایا تو هم هم جنس گرا هستی ؟ من می تونم کمکت کنم اگه این مشکل رو داری !!!!!!!!!!! خلاصه دوستان چشمتون روز بد نبینه که این خبر از درفتر معلم بگیر تا جناب پارسا به گوش همه رسید بعد از این جریان پارسا و ش .غ به شدت با هم صمیمی شدن در حدی که همه می گفتن این دوتا رابطه جنسی با هم دارن و اینجا دوست صمیمی راز دار ما و اقای پارسا اسمشون از همه بد تر در رفت واینجا من حکم یک شکست خورده عشقی رو داشتم که همه به چشم ترهم نگاه می کردن .(منظور از همه معلمی به نام الف . ک هست ) خلاصه داستان بازم به همینجا خطم نشد پارسا حتی دیگه با من حرف هم نمی زد و از طرفی معلم فضول ما پا گیر قضیه شده بود ................................................................................................................................
اشنای من و پارسا (1)
نمی دونم اشنا ی منو پارسا از کجا شروع شد البته اشنای یک طرفه تو ابان وقتی چشمم رو باز کردم دیدم ردیف اول کلاسمون چه پسر توپی نشسته قبلا هم شده بود چنین حسی پیدا کنم البته فقط به شخصیت های کتاب های مورد علاقم حس عجیبی بود .سعی می کردم با انرژی های خودم جذبش کنم ولی اون جلد همه بود جلد هیچ کس نبود همه جلدش بودن . کمکم فهمیدم که فقط من نیستم که می خوام با هاش ارتباط بر قرار کنم . از طرفی اون همش با سوم ها می پرید . روز ها شب ها کاری نداشتم جز به این که به اون فکر کنم به حسی که بهش دارم به دلی که بهش بستم جالب اینجا بود همه می تونستن با هاش ارتباط بر قرار کنن به قیر از من فکر کنم به خاطر حسی ود که بهش داشتم . ولی کم کم داشتم عوض می شدم داشتم برای به دست اوردنش می جنگیدم .از طرفی من پر مشکل ترین بچه کلاس بودم نمی دونم چرا به خاطر رفتارم یا نوع حرف زدنم یا راه رفتنم نمی دونم چرا همه روم نظر داشتن بارها بارها سر این موضوع با بچه های کلاس دعوام شده بود بدها فهمیدم سوژه داغ کلاس بودم وقتی سر کلاس نبودم و بحث این بود که من دوجنسه ام که البته با پا در میونی یکی از دوستام همه چی درست شد و این اغاری بود که من بهش اعتماد کنم و نوع نگرش جنسیم رو با هاش در میون بگذارم بعد از اون فهمیدم چرا پارسا بهم نزدیک نمی شد و من بهش حق می دادم تصمیم گرفتم عوض شم تقریبا دیگه همه کارام شبیه پارسا شده بود از نوع لباس پوشیدن تا خیلی های دیگه داشتم کمکم موفق می شدم کمکم به پارسا نزدیک می شدم ولی دیگه دیر شده بود سال تحصیلی رو به اتمام بود یادم تابستون اونسال سرالت ترانه مادری رو میداد و من به هوای سرالک چقدر گریه کردم . ونامید داعم از پدر مادرم می خواستم مدرسه منو عوض کنن ولی بارها علتش رو خواستن و من نمی تونستم بگم که نمی خوام با پارسا دوباره روبه روشم ولی این اتفاق افتاد ..................................................................................................................................
۱۳۸۸ دی ۱, سهشنبه
بی خیال .................
کا هی اوقات ادم از بازی زندگی خسته میشه امروز خیلی روز جالبی بود روزی که با ... تماس گرفتم چرا باید پارسا رو میدیدم اونم با دوست دختر گرامیش بی خیال برای من همه چی تموم شد خاطره شد . . . تجربه شد . . . افسانه شد . . .
خاطره شد چون هر کاری بکنم تو قلبم میمونه پس نگرش میدارم و از این عشق تجربه ای به دست اوردم که دیگه نه باید زود دل ببندم ...............
چند خطی که باید اخر مینوشتم اول نوشتم از نظر من مورد نداره از نظر شما اشکالی داره ؟
خاطره شد چون هر کاری بکنم تو قلبم میمونه پس نگرش میدارم و از این عشق تجربه ای به دست اوردم که دیگه نه باید زود دل ببندم ...............
چند خطی که باید اخر مینوشتم اول نوشتم از نظر من مورد نداره از نظر شما اشکالی داره ؟





