تکرار خاطرات............
امروز یه اتفاق خیلی خیلی وحشدناک برام افتاد . احساس کردم دوباره داره خاطراطم تکرار میشه که شکر خدا نشد ولی اعصابم رو خیلی بد به هم ریخت دوباره همش یاد گذشته ام یاد اون روز افتضاح توی ونک یاد اون روز افتضاح توی پاسداران و یاد اون روز افتضاح توی معطب دکتر که البته فکر نکنید اینا مکان های نام برده با یک شخصیت هستند الان که دارم مینویسم حالم بد تر میشه خلاصه امروز من خیلی خوشحال ساعت 3 بعد از ظهر از خواب بیدار شدم لباس هام رو پوشیدم حاضر شدم خلاصه از خونه زدم بیرون تا از خونه اومدم بیرون گوشیم زنگ خورد شماره خواهرم بود برداشتم بعد کلی حال احوال حالا من رسیده بودم وسط خیابون که یه اقای عجیب غریب اومد کنارم گفت اقا پسر سوار شو من یه نگاهی انداختم بهش عجیب غریب بود کمی هم عصبانی و انگار کلا عصبی بود اول فکر کردم مضاحمه گفتم ببخشید ؟ گفت سوار شو کارت دارم منم همینجور که گوشی دستم بود خواهرم گفت چیی شده منم گفتم هیچی یه یارو اومده میگه سوار شو خواهرم گفت وا یعنی چی ؟ منم گفتم نمی دونم اومدم برم جلو باز هم اومد جلو دیدم دست بردار نیست منم برعکس ماشینش حرکت کردم چیزی که زیاد دیده بودم برای پیچوندن پسر های که به زور می خوان تیکه ای رو سوار کنن اولش خوشم اومد یکی بهم گیر داد ولی بعد دیدم نه انگار چیزی بشتر از یه گیره خواهر م گفت چی کار میکنی منم گفتم دارم عقب عقب میرم ولی ول نمی کنه ! خواهر گفت یعنی چی ؟ من : نمی دونم دارم بهت میگم سوار شو اینو این دفعه با داد گفت منم یه هو تغیر جهت دادم مثل یه سگ دویدم تو کوچه پس کوچه به خودم که اومدم دیدم داره پشت سرم هنوز میاد به خواهرم گفتم بهت زنگ میزنم گوشی رو قطع کردم رسیدم به بازار سر خیابون چنان ترموزی زد که ماشین اومد تو شکمم از ماشین پیاده شد اومد بیاد طرفم گفت بشین کارت دارم خلاصه منم هرچی در توان داشتم دور ماشین دور میزدم جیغ میکشیدم با من چی کار داری دست از سرم بردار من کاری با تو ندارم مممممممممممممممممم خلاصه از جوان مردی اهل کسبه بازار بگم که انگار داشتن فیلم سینمایی تماشا می کردن و حل این ماجرا رو به دیوانه محل واگذار کردن که بلاخره منو به زور کرد تو ماشین این پسره هم نشست تو ماشین گاز شو گرفت رفت تو جاده گفت چرا اینجوری میکنی میخوام با هات حرف بزنم منم با تته پته گفتم اقا ترو خدا با من چی کار داری من دانشجو ام از شهرستان اومدم بامن چی کار داری ؟؟؟ کجا داری میری وایسا وایسا ترو خدا بلاخره رضایت داد وایساد گفت چند وقطه تو اون خونه زندگی میکنی ؟ گفتم یعنی چی ؟ گفت کی رو اونجا میشناسی ؟ گفتم بابا من دانشجو ام اجاره کردم از اسفند اومد م خلاصه فهمیدم ایشون پادنر خانوم خونه پوشتیه منه که الان بعد از تمام شدن 4 صیغه اش رفته سراغ پسر همسایه که همین اقای باشن که مارو به زور سوار کردن گفت اره دیدم از این خونه اومدی بیرون هزار تا فکر برم داشت ... گفتم اقا شما هر چی هزار تا فکر برت داره باید اینجوری بیوفتی دونبال من ؟ ؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه الان همش یاد اون روز افتضاحم که محمد نامی توی مطب دکتر همینجوری مارو به زور واداشت که اون روز نتونست به هدفش برسه ولی بعد ها موفق شد ...................................

1 نظر:
پسر دلم برات میسوزه... همینطوری.
مواظب خودت باش
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی