Me&BoyS

عکس من
نام:
مکان: تهران, تهران, Iran

چیز های هست که نیستند و ناگفته های هست که شنیده شده هستند چراغ های هست که روشنند نوری هست از در روشنی تاریکی را نشان می دهد سکوتی هست تا شنیده شود صدای سوت سنگین سکوت .

شنبه ۲۹ مهٔ ۲۰۱۰

برای خودم ...........

سلام امید وارم خوب خوش سلامت باشم همینطور وقطی من اینجوری بودم شما هم مثل من باشید ولی در کل باید حرف های بزنم که نمی دونم دلم می خواد یا نه ولی خب شاید خیلی از ادم های که این وبلاگ رو می خونن یا خیلی از امدم های که نمی خونن به این نتیجه رسیده باشن به این نتیجه که دوباره زاده شدن بله اینجا اگه بخوای عقایدت مورد تحدید تغیر وسرزنش قرار نگیره باید دوباره زاده بشی و من امروز 8 خرداد 89 دو باره زاده شدم تولدم مبارک.......... امروز من دوباره متولد شدم با یه فرق کوچیک من 18 ساله متولد شدم با خاطراطی خوب بد البته همه ی خاطراط بد و خوب رو دور میریزم فکر میکنم یه فیلم 18 ساله رو نیگاه می کردم باید همه رو از اول بشناسم دوستام خودم پدر مادر خواهرم و همه ای فامیلی که باید با هاشون اشنا بشم این هفته که بیام تهران یه کیک تولد میگیرم همه رو دعوت میکنم و جشن میگیرم نمی دونم تا حالا ادمی رو دیدید که تازه متولد شده باشه و تولد خودش رو جشن بگیره ؟ به هر حال این وبلاگ هم جوزو این فیلم سینمای خیلی کسل کننده بوده و تمام وبلاگ های که نوشتم دیگه اینجا چیزی نمی نویسم می خوام یه زندگی جالب رو تجربه کنم با همسر ایندم شاید و بچه های ایندم من ادم سیاسی نیستم تا حالا هم هیچ وقت سیاسی ننوشته بودم ولی خب توی زمانی به دنیا اومدم که سیاهی تیره تاری همه جا رو گرفته خدا داره کم کم از قلب مردم فراموش میشه زندگی شده پر از اشتباه یه دسته از مردم یک نفر رو به عنوان امام زمانشون قبول دارن و چند دستگی بین مردم افتاده به نظر میاد شیطان موفق شد مرز ها رو به وجود اورد کاری کرد ادم ها به چهره هم نگاه کنن کاری کرد که اقلیت ها به وجود بیان و همه رو از موضوع اصلی تراژدی زندگی دور کرد انسانیت کاری کرد که ادم ها به چیز های بی اهمیت بها بدن و چه خوب موفق شد موفق شد امدم ها رو از زندگی اصلی و هدف اصلی دور کنه و تو چقدر میتونی افسوس بخوری که دنیا توی ابر ابهام سیاهی فرو رفته و تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی نمی تونی مرز ها رو از بین ببری نمی تونی کینه ها رو از دل مردم پاک کنی چون شاید چند نفر هم به تو کینه داشته باشن و همین کافیه باسه یه رسوای چی شد که دنیا انقدر سیاه شد ؟ یعنی توی بهشت هم این مرز ها وجود داره یعنی خدا برای هر کس طبقه ای قرار داده ؟ یعنی اون جا هم مرزی وجود داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به پایان رسید این دفتر حکایت همچنان باقیست
پاورقی :
تو اینجا دیگه نمی نویسم تو هیچ جا دیگه نمی نویسم امروز میرم که دفترچه خاطراطم رو بسوزونم و خاطرات من از فردای روز تولدم شروع میشه .

چهارشنبه ۱۹ مهٔ ۲۰۱۰

سر در گم.....

چقدر بده که ادم ندونه داره چی کار میکنه چقدر بده که عاشق بشی و بعد دلت بشکنه بعد دوباره وصله پینش کنی ولی خب بازم مثل اول نمی شه ولی بد ترش اینه که این بار از طرف خودت بشکنه بفهمی عاشق شدی اما چه فایده دیگه نمی تونی رابطه طولانی با یکی برقرار کنی نمی تونی تحمل کنی که کسی بخواد برات محدودیت ایجاد کنه پای بنده ات کنه می خوای با همه باشی اما سه روز نه بشتر نمی دونم به من چی میگن هوسباز نمی شه گفت شاید بشه نمی دونم چی بگم باید سر زنش کنم خودم رو ؟؟؟؟

سه‌شنبه ۱۸ مهٔ ۲۰۱۰

تکرار خاطرات............



امروز یه اتفاق خیلی خیلی وحشدناک برام افتاد . احساس کردم دوباره داره خاطراطم تکرار میشه که شکر خدا نشد ولی اعصابم رو خیلی بد به هم ریخت دوباره همش یاد گذشته ام یاد اون روز افتضاح توی ونک یاد اون روز افتضاح توی پاسداران و یاد اون روز افتضاح توی معطب دکتر که البته فکر نکنید اینا مکان های نام برده با یک شخصیت هستند الان که دارم مینویسم حالم بد تر میشه خلاصه امروز من خیلی خوشحال ساعت 3 بعد از ظهر از خواب بیدار شدم لباس هام رو پوشیدم حاضر شدم خلاصه از خونه زدم بیرون تا از خونه اومدم بیرون گوشیم زنگ خورد شماره خواهرم بود برداشتم بعد کلی حال احوال حالا من رسیده بودم وسط خیابون که یه اقای عجیب غریب اومد کنارم گفت اقا پسر سوار شو من یه نگاهی انداختم بهش عجیب غریب بود کمی هم عصبانی و انگار کلا عصبی بود اول فکر کردم مضاحمه گفتم ببخشید ؟ گفت سوار شو کارت دارم منم همینجور که گوشی دستم بود خواهرم گفت چیی شده منم گفتم هیچی یه یارو اومده میگه سوار شو خواهرم گفت وا یعنی چی ؟ منم گفتم نمی دونم اومدم برم جلو باز هم اومد جلو دیدم دست بردار نیست منم برعکس ماشینش حرکت کردم چیزی که زیاد دیده بودم برای پیچوندن پسر های که به زور می خوان تیکه ای رو سوار کنن اولش خوشم اومد یکی بهم گیر داد ولی بعد دیدم نه انگار چیزی بشتر از یه گیره خواهر م گفت چی کار میکنی منم گفتم دارم عقب عقب میرم ولی ول نمی کنه ! خواهر گفت یعنی چی ؟ من : نمی دونم دارم بهت میگم سوار شو اینو این دفعه با داد گفت منم یه هو تغیر جهت دادم مثل یه سگ دویدم تو کوچه پس کوچه به خودم که اومدم دیدم داره پشت سرم هنوز میاد به خواهرم گفتم بهت زنگ میزنم گوشی رو قطع کردم رسیدم به بازار سر خیابون چنان ترموزی زد که ماشین اومد تو شکمم از ماشین پیاده شد اومد بیاد طرفم گفت بشین کارت دارم خلاصه منم هرچی در توان داشتم دور ماشین دور میزدم جیغ میکشیدم با من چی کار داری دست از سرم بردار من کاری با تو ندارم مممممممممممممممممم خلاصه از جوان مردی اهل کسبه بازار بگم که انگار داشتن فیلم سینمایی تماشا می کردن و حل این ماجرا رو به دیوانه محل واگذار کردن که بلاخره منو به زور کرد تو ماشین این پسره هم نشست تو ماشین گاز شو گرفت رفت تو جاده گفت چرا اینجوری میکنی میخوام با هات حرف بزنم منم با تته پته گفتم اقا ترو خدا با من چی کار داری من دانشجو ام از شهرستان اومدم بامن چی کار داری ؟؟؟ کجا داری میری وایسا وایسا ترو خدا بلاخره رضایت داد وایساد گفت چند وقطه تو اون خونه زندگی میکنی ؟ گفتم یعنی چی ؟ گفت کی رو اونجا میشناسی ؟ گفتم بابا من دانشجو ام اجاره کردم از اسفند اومد م خلاصه فهمیدم ایشون پادنر خانوم خونه پوشتیه منه که الان بعد از تمام شدن 4 صیغه اش رفته سراغ پسر همسایه که همین اقای باشن که مارو به زور سوار کردن گفت اره دیدم از این خونه اومدی بیرون هزار تا فکر برم داشت ... گفتم اقا شما هر چی هزار تا فکر برت داره باید اینجوری بیوفتی دونبال من ؟ ؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه الان همش یاد اون روز افتضاحم که محمد نامی توی مطب دکتر همینجوری مارو به زور واداشت که اون روز نتونست به هدفش برسه ولی بعد ها موفق شد ...................................

دوشنبه ۱۷ مهٔ ۲۰۱۰

سه فرشته .........................

روزی سه فرشته از اسمون به پاین اومدن اسماشون زیاد مهم نیست ولی کاری که انجام دادن خیلی مهم تر از اسمشونه این سه تا فرشته از اسمان هدیه های برای زمین اوردند که تشکیل شده بود از اب اتیش خاک سه عنصر که خیلی ها فکر میکنن باید با علم تحت بر رسی قرار بگیره حالا به اونش زیاد توجه نکنین داشتم میگفتم خالاصه چیزی نگذشت که فرشته ها تصمیم گرفتن روی زمین زندگی کنن اونا خیلی چیزا به ادم های روی زمین یاد دادند که اخر هم چون روی زمین تصمیم گرفته بودن زندگی کنن مثل زمینی ها پیر شدن ومردند چیزی نگذشت که ادمای روی زمین سیاه پوش شدند بعضی ها شون برای تسکین اونای دیگه گفتن ناراحت نباش برگشتن همون جای که ازش اومده بودن ولی خلاصه مردم هنوز یاد حرف فرشته ها بودن که می گفتن قدر این سه عنصر کیلیدی رو بدونید که از طرف خدا به وسیله ی ما برای شما به هدیه اومده امدما یادشون رفت که به اصل کار بپردازن ولی اونا شروع کردن برای قدر دانی از خدا به کار های عجیب اتش رو همیشه رو شن نگه داشتن و بعضی ها اب رو برای مقدس بودنش عنصری برای پاکی روح و عده ای که دو عنصر رو با هم پیوند دادند و به مخالفت با اتش بر خاستند یکنی اب خاک و سر به سجده گذاشتند که شکر گذار این سه نعمت باشند ولی همه اون سه تا فرشته رو فراموش کردند و هدف اصلی رو منم فراموش کردم فقط میدونم این نباید باشه که الان هست ؟

گل وحشی ......................................

هر روز که میگذره به این فکر میکنم که من بوته ای ام که توی گلخونه رشد کرده ولی گل گلخونه به این افسوس میخوره که ای کاشازاد بودم مثل گل لاله وحشی وشاید اون به من قبطه بخوره که در ناز نعمت بزرگ میشم ولی هیچ کدو.م تحمل محیط رشد هم دیگه رو نداریم من در بهار گل وحشی خشک میشم و اون هم در زندگی همیشه بهار من خشک میشه .

شنبه ۲۴ آوریل ۲۰۱۰

و عشق از این همه راه

ارامش
خستگی از این زندگی پر پیچ خم از سر راه بر داشتن مشکلات بزگ کوچک از جویباری به نام عشق باید گاهی وقتا ثابت کنی راهی رو که داری میری خالص ترین راهه گاهی مرگ ساده ترین راه برای اثبات عشقه وگاهی جدا شدن از یه دوست صمیمی بعد چند سال سخت تر از مرگ ولی این راحی که فلسفه منطق بی منطق عشق سر راحت میگذاره کاهی عاشق میشی و گاهی د عین عاشقی تنها و تنهای عین عشقه چون مرگ رو بهش ترجیح دادی و خراب کردن دوستی ها رو که تغسیر خودته که انقدر گذاشتی صمیمی بشه که سخت باشه جدای به خاطر عشق از این همه صمیمیت باز هم تجربه بارها گفتم از تجربه متنفرم چون دلیل بر اشتباه گذشته رو نقل میکنه و باز هم تجربه و لطمه خوردن از این همه وابستگی با رها به خودم گفتم که وابسته نمی شم ولی باز هم شدم گفتم دیگه عاشق نمی شم ولی مثل اینکه واقعا شدم که حاظرم از این همه وابستگی بگذرم بگریزم

پنجشنبه ۸ آوریل ۲۰۱۰

اگر میتونی تو جواب بده ؟؟؟؟

kaktos_kaktos56: bego azizam
me& boys: سلام خوبی
me& boys: نمی دونم از کجا بگم
me& boys: امیدوارم مسخرم نکنی
me& boys: ولی خب
me& boys: بگذار از اولش بگم
BUZZ!!!
Me& boys: از اون اولا که خودم رو شناختم هنوز بچه تر از این حرف ها بودم که اسم چیزی رو که هستم بدونم یعنی از همون اول
Me& boys: تو مهد کودک همیشه نقش های رو تو بازی کودکانمون می گرفتم
Me& boys: که رو به روی یه یه پسر باشم
Me& boys: حالا بگذریم
kaktos_kaktos56: khob
BUZZ!!!
Me& boys: 4 ساله که الان با خیلی ها در ارتباط هستم
Me& boys: اخه یه وبلاگ نویس بودم
kaktos_kaktos56: che ertebati?
Me& boys: نمی دونم چیزی از من و پسران یا me&boys
Me& boys: شنیدی یا نه
kaktos_kaktos56: na
me& boys: منظورم ارتباط ادیه نه طور خاص
kaktos_kaktos56: chie?
kaktos_kaktos56: oko
me& boys: خلاصه توی اول دبیرستان با یکی بودم که از هم جدا شدیم
me& boys: بعد وارد هنرستان شدم
kaktos_kaktos56: khob
me& boys: اونجا عاشق یه پسره شدم
me& boys: عشق احمقانه ای بود
me& boys: چون یه طرفه بود و چیزی از احساس من حالیش نمی شد
kaktos_kaktos56: alan chan salete?
Me& boys: 18
kaktos_kaktos56: ok
kaktos_kaktos56: bego bagiasho azizam
me& boys: خلاصه دوسال شب روز من با گریه تموم شد
kaktos_kaktos56: vase chi?
BUZZ!!!
Me& boys: چون نمی تونستم از عشقم بهش چیزی بگم و البته
Me& boys: گفتم و یه سری مثایل پیش اومد که باعث شد کل مدرسه از گرایش من به جنس موافق پی ببرن
kaktos_kaktos56: ooooooo khob
me& boys: واون هم همینجور سرد بی روح نسبت به من
me& boys: بلاخره همه چی تموم شد
me& boys: بعد از پر کردن دفترچه انترنتی وقبولی تو دانشگاه اسم من برای اینجا یعنی شمال در اومد
kaktos_kaktos56: khob
me& boys: بعد یک ترم مرخصی الان ترم اولم
BUZZ!!!
Me& boys: توی این مدت مرخصی با دو نفر دیگه اشنا شدم
kaktos_kaktos56: khob
kaktos_kaktos56: ona chi shodan?
Me& boys: ولی نمی دونم من جذابیت ندارم یا این که اونا عوضی بودن منو پچوندن بگذریم که حالا چند تا رم من پیچوندم ولی یه نفر وارد زندگیم شد که دوستش داشتم
Me& boys: اون هیچی گاهی وقتا توی دور همی های بچه های دبیرستان میبینمش
Me& boys: ولی از قلبم بیرونش کردم
Me& boys: گرچه جاش همیشه خالیه
Me& boys: حالا بگذریم وقتی اومدم دانشگاه اون دوست جدید هم مارو به کلی فراموش کرد
Me& boys: ولی از یه طرف دیگه واقعا کم اوردم
kaktos_kaktos56: chi
me& boys: چیو چی ؟
kaktos_kaktos56: chio kam avordi
me& boys: دارم میگم
kaktos_kaktos56: alan to che vazi hasti
me& boys: از اون ور ادم های که همیشه با من درد دل می کنن و راه حل می خوان برگشتن بهم گفتن عشق رو گدایی می کنی
me& boys: از یه طرف برگشتن گفتن داری بایه نگاه عاشق میشی
me& boys: از یه طرف گفتن معنی عشق رو نمی فهمی
me& boys: بعضی ها هم اینجوری اومدن جلو
me& boys: گفتن اون ادم لیاقت ترو نداشت
me& boys: اون ترو درک نمی کرد
me& boys: تو فقط برای اون مثل یه ابزار بودی کارش رو روت می کرد ولت میکرد
me& boys: از یه طرف باید با تمام افکار خوب بدت بجنگی که تو خدادادی اینجوری شدی
kaktos_kaktos56: alan moshkelet chie?
Me& boys: مشکلم همینه که نمی دونم مشکل اصلیم چیه
Me& boys: هرچیزی برای خودم ساخته بودم خراب شده
Me& boys: نه میتونم ادم جدیدی رو بپذیرم
Me& boys: نه دوست هام رو مثل قبل دوست داشته باشم
Me& boys: نه این که با خودم کنار بیام که این حس یه حس طبیعی که من به همجنسم دارم
Me& boys: شب خو ش دوست عزیز همینکه گو دادی نگاه کردی ممنون
Me& boys: فقط اگه خاستی جواب بدی فکر کن خوب فکر کن جوابی رو که می خوای بدی من 4 سال در گوشم تکرار شده پس انقدر باید نوشتارت جدید باشه که برای گوش چشم

شنبه ۲۰ فوریهٔ ۲۰۱۰

اینجا ماذندران

سلام
اینجا ماذندران
تنکابن ساعت 7.22 دقیقه به وقت تهران
امشب اولین شب تنهاییم به صورت یه زندگی مجردیه خوب خوب میشه فکر کرد وقتی بهم می گفتن شهرستان نرو نمی تونی تحمل کنی یعنی چی ؟
بگذریم رفتم بیرون قدم زدم یه خورده اینجا که همش بارون میاد بله برق هم که همین الان رفت شکر خدا لب تاب شارژ داشت اینجا زمان خیلی دیر میگذره نمی دونم چرا اینجوریه شاید به خاطر اینکه هیچ سر گرمی اینجا وجود نداره راستی هنوز نرفتم لب دریا ولی اگه رفتم سلام همتون رو بهش میرسونم جا تون هم خالی شام هم داشتم درست میکردم الان گذاشتم داغ شه شکر خدا این یه مورد رو خوب بلدم فردا هم باید برم دانشگاه ای کاش یه نفر بود که حد اقل تنها نبودم خلاصه باید برم خیلی خسته ام امروز کلی کار کردم از صبح که تو راه بودم بعدش هم داشتم وسایلم رو میچیدم باید برم دیگه فعلا .

برچسبها: , , ,

یکشنبه ۱۴ فوریهٔ ۲۰۱۰

برچسبها:

خاطرات تکه پاره (1).....

وقتی امروز اومدم سرقرار فکر نمی کردم تو باشی وقتی دوباره با قیافه تو روبه رو شدم از تعجب داشتم شاخ در میووردم .
نمی دونم محمد یادتون هست یا نه اگه یادتون نیست یا با اون تو وبلاگ من اشنا نشدین حتما پست( اشنای من و پارسا شماره 4 و5 ) رو بخونید
خلاصه امروز داشت جریان چند ماه پیش دوباره تکرار میشد وقتی رسیدم سر قرار قرار بود یکی دیگه رو ببینم ولی باز اونو دیدم محمد .
محمد: بریم
من : سلام توی !!!
انقدر تعجب کرده بودم که نمی دونم چه جوری فقط پیچیدم زنگ پشت زنگ اس ام اس پشت اس ام اس اولین باری بود که پای تلفن اینجوری داد میزدم صدام میلرزید وحشدناک بود امیدوارم خدا نسیب هیچ کس یه ادم روانی نکنه فکر کنم اگه دستش بهم برسه میکشه منو اینو جدی میگم بی خودی که توی مطب دکتر روانی پیداش نکردم از چشماش معلوم بود که دیوانه اس ولی خب خیالم راحت شد.
بازم خدا رو شکر که یکی کنارم بود با این که اون موقعه پیشم نبود ولی باز هم صداش برام دلگرمی داره و نگاهش همین که حس کنی پشتت گرمه به یه هم احساس دیگه دلت گرم میشه.

ادامه دارد ...

شنبه ۱۳ فوریهٔ ۲۰۱۰

برچسبها:

انقدر دوست دارم ..................

انقدر دوست دارم که جرائت گفت دوست دارم رو بهت ندارم
میترسم بفهمی دوست دارم اونوقت تو هم بری از اخرین باری که به یه نفر گفتم دوست دارم خاطره خوشی ندارم جواب دوست دارم یه خورده غیر منتقی بود گفت من دوست ندارم البته این منتقی بود ولی بعد که پرسیدم تکلیف من چیه ؟
گفت : برو گمشو
منم سرم رو زیر انداختم بین انبوه افکارم خیالاتم خاطرات عکسای مخفیانه ای که از اینور اونور ازت جمع کرده بودم گم شدم
ولی انگار یادت نرفت که دوست دارم چون چند وقط یک بار بازم بهم لگد میزدی یاداوری میکردی که منو دوست نداری منو اگه دوستم نداشتی پس لگد زدن تو چه معنی داشت ؟
ولی ببین حالا یکی دیگه رو دوست دارم بازم میترسم بگم دوست دارم که مسخرم کنی بهم بخندی
میبینی هنوزم میترسم از ابراز احساساتم پس بهم حق بده اگه انقدر سرد باشم !!
ولی اینو بدون دوستت دارم !!!!!!!!

پنجشنبه ۱۱ فوریهٔ ۲۰۱۰

داستان ........... ( 1 ) ....

خسته از شروع روز های تکراری با شروع روز جدید علی تصمیم خودش رو گرفته بود یک زندگی جدید یک زندگی مشترک با یک انسان جدید ..................................................................................................................................
برای شروع اول عضو یک سایت شدم . گر چه حوصله سر کار گذاشتن نداشتم واین کارو نمی کردم ولی به هر حال بعد اشنا شدن با بی اف اولم زندگی برام مزه جدیدی داشت شاد خوشحال با این که اختلاف سنی ما بیش از ده سال بود ولی خوشحال بودیم وشاد تا این که تنوع طلبی من همی چی رو خراب کرد رضا ( بی افم ) دیگه برام هیچ جذابیتی نداشت دنبال یه چیز جدید بودم یه ادم پر هیجان شاد و .......................
سلام خوبی ؟
رضا : کجا بودی ؟
در حالی که کیفم رو روی مبل راحتی پرت می کنم با بی حوصلگی .... کجا رو دارم برم من که تو این خونه حبسم کردی ! نه تفریحی نه سفری نه سینمایی کجا بودم دانشگاه دیگه
رضا در حالی که کانال های مخطلف اخبار رو بالا پاین می کرد مگه امروزم دانشگاه داشتین ترم که تموم شد !!!
دروغم در اومد شت .... بلند از توی دستشوی دادمی زنم اره برای انتخاب واحد رفته بودم گیر نده گیر نده گیر نده و تکرار این کلمه چند بار در ذهنم با این که می دونستم رضا قانع نشده ولی خودم رو امیدوار می کردم !!!!
باید لباس هام رو عوض می کردم حموم میرفتم و ..... اگه بفهمه امروز بهش خیانت کردم چه حالی می شد ؟
با خودم می خندم داشتم لباس هام رو در میاوردم غرق فکر که رضا وارد اتاق شد منم سریع پیچیدم حموم با اخم در پشتم قفل کردم نمی دونستم چه حالی ام برای اینکه تابلو نشم دوش رو باز کردم نشستم زیر دوش نمی دونستم به چی فکر کنم به فرد جدیدی که وارد زندگیم شده ؟ ایا واقعا مونده گاره یا فقط ؟؟؟؟؟ احساس گناه دست از سرم بر نمی داشت نمی دونستم باید چی کار کنم کم کم داشت اشک هام با اب دوش قر قاطی می شد که صدای در زدن رضا بود : حالت خوبه ؟ من با جمع جور کردن خودم : اره
نمی تونستم فکر نکنم رضا هم گرفته بود جو بدی توی خونه پیچیده بود جو بی اعتمادی سردی سر میز شام هم رقمی برای خوردن نبود نمی دونم احساسم بهم گفت رضا متوجه خلع زندگیمون شده از سر میز بلند شد بدون تشکر بارونی ش رو برداشت زد بیرون تا اومدم بپرسم کجا خیلی بد نگاهم کرد کم کم داشتم متم متوجه می شدم که جای توی اون خونه برا من دیگه نیست ..!!!
اما جایی هم نداشتم برم داستان من تلخه اما به تلخی یه شکلات خوشمزه ! بعد از اشنای منو رضا توی وبلاگم تصمیم گرفتم برم با رضا زندگی کنم اون زمان رضا یه کیس مناسب برای پسری به شرایط من بود منظورم از شرایط اقتضای شرایط سنی هست رضا همه چی داشت اما حالا منم یه جونم و اون یه ادم میان سال و حالا چیز های که من می خوام اون خیلی وقطه تجربه کرده البته شاید خیلی هاش رو با خودم ولی حالا من به اون چیز ها نیاز دارم و رضا دیگه حال اون موقعه ها رو نداره فکر کردم این خلع ها رو می تونم با یه پسر دیگه پر کنم و به رضا بشتر بزنم البته خوب فکری بود برای گول زدن خودم داشتم بهت می گفتم از بحث خارج نشیم داشتم می گفتم دیگه جایی تو خونه رضا ندارم اما دیگه خانواده ای برام نمونده بود بعد از این که تصمیم گرفتم برم خونه رضا به خانوادم پشت کردم بهم زنگ زدن جواب دادم گفتم با یه مردم خوشحالم می تونین به تصمیم احترام بگذارید و از من متنفر شید بهم کاری نداشته باشید . دیگه بهم زنگ نزدن منم کاری نداشتم بهشون با رضا خوشحال بودم اما الان بی رضا خوشحال ترم ؟
وقتی از خواب بیدار شدم رضا بقلم بود ملافه رو بقل کردم زدم زیر گریه ارم از این که کسی رو ندارم هیچ سر پناهی هیچ قانونی نیست که از من حمایت کنه تو این خراب شده به غیر از قانون مرگ بعد از سکوت سر میز صبحانه نامه رو گذاشتم روبه روش هنوز چشمام زیبا بود برام هنوز بهش علاقه داشتم هنوز بهش وابسته بودم ولی نامه درخواست جدایی بود تو نامه بهش گفته بودم وکیل قاضی خودتی می تونی منو همینجوری بندازی بیرون میتونم از خونت فرار کنم می تونم ...... ولی وقتی قبول کردم بیام پیش تو یعنی به همه چیم پشت کردم کمکم کن که از هم جدا شیم در جواب فقط یک چیز گفت گفت با پای خودت اومدی توی این خونه با پای خودت هم میری بیرون اوردمت زورکی نیاوردمت برون کردنت هم با خدت هست هر وقت دوست داشتی میتونی بری همین !!
حمید جزو پسر های عوضی بود تغریبا هم سن من بود سه روز با هم فاصله داشتیم خوب تونست موخ منو تو شب اول بزنه منو خرم کنه بکشونه تو رخت خواب بعد از سکس هر دمون روهم خوابیدیم وقتی برگشتم خونه معلوم بود رضا بعد از جواب انتخاب واحد متوجه حمید شده جالب بود این دوتا دوست صمیمی هم بودن و رضا مثل برادرش حمید رو دوست داشت .
ولی من از اون اول ازش بدم میومد .............................................................................................................
الو سلام حمید خوبی ؟ ..... میتونی برای سشنبه شب اینجا باشی ؟ ................. نه خوشحال نشو مهمونی نیست .............. باید یک سری صحبت ها بشه می خوایم جداشیم تو هم باید باشی به عنوان شاهد ..... حمید با پوزخند مگه دادگاهه ؟ .......... سکوت من جوابش رو داد و گفت باشه حتما میبینمتون فعلا قربانت ...
بعد از سه روز تصمیم گرفتم دوتا لباس برداشتم اماده کردم ساکم رو بستم شب اماده یه سکس خوب بودم اخرین هم خوابی با رضا رضا همیشه از من می خواست برای خواب لباس های .... بپوشم وعلی رقم میلم که به شدت از این کار متنفر بودم این کار و کردم بعد از شام خوردن حرف هامون رو زدیم قرار شد من فرداش برم و رضا به من پولی غرض بده که بتونم یه جا خونه بگیرم بعد بهش به صورت ماهانه پس بدم شب اخر فرا رسیده بود شب اخر رضا هم ساز مخالف نزد هر دو با هم خوابیدیم بدن گرمش باز روی من بود همیشه سرش کنار سر من بود ولی اینبار لباش روی لبام بود دلم می خواست اشک بریزم احساس دردی وجود نداشت این جریان برای اولین بار نبود برای اخرین بار هم نبود ولی با رضا شاید و قطا برای اخرین باری بود که کمرم رو گرفته بود و لباش رو لبام بود و سوزش متداول رو حس میکردم شاید برای اخرین بار بود که با هم زیر دوش بودیم شاید برای اخرین بار بود که کنار هم می خوابیدیم و امروز روز رفتن بود چه روز سختی .... من اومدم تو این شهرستان و شنیدم رضا با یه پسر دیگه هست که خیلی جون تر از الان منه و من هم هر روز با یک نفر برای گذر روندن خرج زندگی برای هیچی .....................................

پایان
.....................
پاورق
شرمنده حال اصلاح و ویرایش جمله بندی نبود

برچسبها:

برچسبها:

دوشنبه ۸ فوریهٔ ۲۰۱۰

فرق من تو جامعه........................

فرق من تو جامعه مثل روز اولیه که معلم ورزشم اومد تو حیات همه روی یه نیمکت بودیم خوب یادمه معلم ورزش گفت کسای که نمی خوان فوتبال بازی کنن برن اون ور از اون بچه گی از فوتبال بدم میومد ولی مجبور شدم اخر سر برم فوتبال بازی کنم کسی اون روز حاضر نشد بیاد با من بسکتبال بازی کنه هاها ها خنده داره ولی خب بعد چند هفته بقیه هم رازی شدند بیاند این ور حیاط جامعه ما هم همینه اول حاضر نیستن ترو ببپزیرن ولی تو ناخواسته باید تو زمین اونا توپی رو بندازی که دوست نداری بندازی مخصوصا تو زمین اون وری ها ولی در اخر میندازی ولی بعد چند وقط می بینی که اونا می فهمن که تو نمی تونی واقعا توپی رو بندازی تو زمین اونا پس باید کاری بکنن پس با شرایط تو کنار میان البته با زور زدن با فشار تو روی افکارشون ولی بلاخره با تو کنار میان ..................

شنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۰

برای چندمین بار ؟؟؟؟؟ ....................

امروز برای چندمین بار داشتم فیلم مومبو ایتالیانو رو می دیم و دوبا ره با رها به این فکر افتادم که ای کاش خانواده های ما ها هم به راحتی مسایل مارو درک می کردن حالا راحتم نه سخت ولی حیف که اصلا درک نمی کنن نه تنها درک نمی کنن ترد ترک مون هم می کنن بارها به این فکر کردم که چرا توی همچی جایی به دنیا اومدم بعد برای چندمین بار به این نتیجه می رسم چیزیه که خودم خواستم خودم قبول کردم البته اون بالا وقتی قرار شد منی باشم که اون پاین برم بجنگم برای خواسته هام افکارم احساسم ولی دیر فهمیدم که من یه جنگجو نیستم وقتی اینو فهمیدم که این پاین روی زمین بودم در کنار بقیه کسای که دیر فهمیدن جنگجو نیستن من خیلی سیع کنم افکار زد خودم رو باید درست کنم . که ایا واقعا من یه گنه کارم ؟ یا نیستم حتی هنوز فکر افکار خودم رو نتونستم عوض کنم چجور می تونم تابو یک خانواده رو عوض کنم ؟ روز ها پشت سر هم میان میرن و من هنوز فکر اینم که خوبم یابدم ؟ اینکه درستم یا نا درست ؟ شاید یکی از دلایلی کخ دوست دارم همش ماهیت خودم رو افشا کنم به همه ثابت کنم ماهیت نگرش ج ن س ی م با اونها فرق داره همینه می خوام بدونم بقیه چه نظری می دن ؟ این که من درستم ؟ یا نادرستم ؟ خیلی جالبه اگه نادرستم پس چرا ناراحتم از این چیزی که هستم باید وقتی ناراحت باشم که دست خودم بوده باشه نتونم ترکش کنم مثل یه معتاد یا یه مریض که هر دوشون نمی تونن از شر ش خلاص شن ولی من چی من از وقتی یادم میاد همین بودم شاید به جرات بگم از 5سالگی یادم می یاد می خواستم با پسرا باشم روسری سرم می کردم ولی بعدا فهمیدم پسرا این کا رها رو نمی کنن گذاشتم کنار ساکت شدم ولی یادم می یاد همیشه این سوال از مادرم می کردم که اگه یه مرد با یه مرد ازدواج کنه بده ومامان می گفت این وحشتناکه . من جواب می دادم ازدواج که کار خوبیه و مادر می گفت نه برای دو مرد و من با اون همه بچه گی فکر می کردم پس مردای که بهم علاقه دارن باید چی کار کنن زن بگیرن ؟ ومن دوباره به خودم جواب می دادم نه مامان اشتباه می کنه ولی وقتی بزرگ تر شدم توی کتاب دینی دبیرستانمون نوشته بود یکی از علام ضهور اخرین منجی ازدواج بین همجس هاست مردان با مردان و زنان با زنان نمی خوام با این حرف بگم خیلی مذهبیم ولی هر کس یه اعتقاداتی داره و اعتقادات هر کس محترمه و باید بهش احترام گذاشت ولی خوب بلخره من نفهمیدم اشتباهم یا درست اگه اشتباهم پس چرا وقتی عاشق کسی می شم نمی تونم با فکرش نخوابم و نمی تونم به یادش خودارضای کنم ؟ این احترام نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.........................................................................................................................................

برچسبها:

جمعه ۵ فوریهٔ ۲۰۱۰

پیامبر و دیوانه

انگاه زنی گفت با ما از شادی و اندوه سخن بگو .
و او پاسخ داد :
شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست .
چاهی که خنده های شما از ان بر می اید چه بسیار که با اشکهای شما پر میشود .
و ایا جز این چه می توان بود ؟
هرچه اندوه درون شما بشتر بکاود جای شادی در وجود شما بشتر می شود .
مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در کوره کوزه گر سوخته است ؟
مگر ان نی که روح شما را تسکین می دهد همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشیده اند ؟
هرگاه شادی می کنید به ژرفای دل خود بنگرید تا ببینید که سر چشمه شادی بجز سرچشمه اندوه نیست .
وهرگاه نیز اندوهناکید باز به درون خود بینگرید تا ببینید که به راستی گریه شما از برای ان چیزیست که مایه شادی شما بوده .
پاره ای از شما می گوید شادی بر تر از اندوه است و پاره ای می گوید نه ، اندوه بر تر است اما من به شما می گویم این دو از یک دیگر جدا نیستتند .
این دو با هم می ایند و هر گاه شما با یکی از انها بر سر سفره می نشینید به یاد داشته باشید که ان دیگری در بستر شما خفته است .
به راستی شما ترازویی میان اندوه و شادی خود اویختند
فقط انگاه که خالی هستید در یک تراز ارام می مانید.
هر گاه که خزانه دار شما بر می دارد تا زر سیم خود را اندازه بگیرید شادی و اندوه شما ناگزیر زیر زبر می شود .

برچسبها:

دوشنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۱۰

دوست من دوستی داشت ..................

دوست من دوستی داشت که من دوست دوستم را دوست می داشتم دوست من که دوستی داشت که من اورادوست داشتم دوسته دیگری داشت که اورا دوست داشت ولی دوست من که دستش دوستش رادوست داشت دوست او به دوست کس دیگری که دوست من می شد علاقه داشت این گونه بود که من دوست دوستم رادوست داشتم ودوست دوستم دوستش را و دوست دوستم که دوستی داشت دوست مرا دوست میداشت .

یکشنبه ۳۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

علی کچلو .....................

تو این چند روزه خاطرات مثل یک فیلم سینمایی شده برام انگار دارم میرم که دیگه بر نگردم دلم برایی گذشته ها تنگ شده همون موقع که علی کچلو بودم همون موقعه ها که مامانم برام شعر علی کچلو رو میخوند علی کچلو یک مرد کوچک دیشب یکی از دوستان خوبم این خاطره رو زنده کرد پی اون 13 سال 14 سال شایدم 15 سال خاطره رو ناراحتم ناراحت از بدنم از این که به بلوغ رسیدم از این که دیگه بلدم ساعت رو بخونم از این که دارم میرم دانشگاه از این که جدول ضرب دقدقه ای فردا صبح ام نیست ناراحتم از این که زندگی دیگه پچوندن معلم تاریخ ریاضی جغرافیا نیست از این که واقعیت زندگی ادم بزرگا خیلی پوچ تلخه از این که روز های خوش کودکی تموم شده دیگه نمی تونم توی بازی نقش یه زن یه احساس لطیف رو بازی کنم چون انگ اواخواهر بهم میچسبه دیگه زندگی مثل قبل نیست که با یک تراش پاکن جدید خوشحال بشی حالا چیز های بزرگ تری می خوای از خدا چیزای مثل بازگشت دورانی که با یه پاکن خوشحال میشدی ............................................................................................

برچسبها:

شنبه ۳۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰

خاطره های خط خطی ............

دوستی واژه قشنگیه...........
اما نه برای هر کسی مثلا من عادت ندارم با کسی بشتر از یک ماه بمونم البته نه دوستی معمولی می دونم به خاطر چه اولش به خودم میگم یکی نفرینم کرده بعد می گم نه حتما اخلاق رفتار من انقدر گوهی هست که کسی با من نمونه ولی خوب میدمنم هنوز تو فکرشم هنوز با این که عکس اش رو پاره کردم خاطراتش رو خط زدم ولی هنوز پاره پوره های عکس اش رو نگه داشتم هنوز خاطرات خط خطی رو دور نداختم هنوز دوستش دارم ؟

شنبه ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۰

برچسبها:

پنجشنبه ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

اتش , اب , خاکسترم

میشه از ریختن برگ های پایزی قافل شده به شکوفه ها فکر کرد میشه به سرمای زمستون توجه نکنی بستنی رو گاز بزنی میشه فکر کنی به این که .............. هیچی بهتره اصلا به مغز ت فشار نیاری به چیزی فکر نکنی ................................................

.....................
رویا هایم پی یک دیگر سوختند و مرا اتش زدندند این من خر بودم که اب را با اتش زدم .

برچسبها:

ناشناس گفت ......!!!!!

بخوان به نام گل سرخ ؛ در صحاری شب ؛

که باغها همه بيدار و بارور گردند .

بخوان ؛ دوباره بخوان ؛ تا کبوتران سپيد

به آشيانه خونين دوباره برگردند .

بخوان به نام گل سرخ ؛ در رواق سکوت ؛

که موج و اوج طنينش ز دشتها گذرد ؛

پيام روشن باران ؛

ز بام نيلی شب ؛

که رهگذار نسيمش به هر کرانه برد .


ز خشکسال چه ترسی ؟ که سد بسی بستند :

نه در برابر آب ؛

که در برابر نور

و در برابر آواز و در برابر شور ......


در اين زمانه عسرت ؛

به شاعران زمان برگ رخصتی دادند

که از معاشقه سرو و قمری و لاله

سرودها بسرايند ژرفتر از خواب ؛

زلالتر از آب .



تو خاموشی ؛ که بخواند ؟

تو می روی ؛ که بماند ؟

که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟



از اين کريوه به دور ؛

در آن کرانه ؛ ببين :

بهار آمده ؛ از سيم خاردار گذشته .

حريق شعله گوگردی بنفشه چه زيباست !

هزار آينه جاری ست

هزار آينه

اينک

به همسرائی قلب تو می تپد با شوق .

زمين تهی ست ز رندان ؛

همين توئی تنها

که عاشقانه ترين نغمه را دوباره بخوانی .

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان :

« حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو دانی . »

تقدیم به دوست عزیزم
..........................
emadgolpesar@yahoo.com

جمعه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۱۰

شهری ......................

شهری بود . وشهر را قانونی . وقانون چنین بود . قانونی به نام سکوت .وبرای نقض قانون مجازاتی بود .و مجازاتش سنگین . حال باید دید سکوت تورا در ان شهر مجازات خواهد کرد یا قانون ان شهر !!!!!!!!!

برچسبها:

یکشنبه ۱۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰

تاب..........تاب ..........عباسی

تاب تاب عباسی خدا منو نندازی .............. ای خدا ..........ای خدا
دست من نبود . خوبه خیلی ها اینو مفهمن شکایتی ندارم از گی بودنم شکایت دارم چرا یه همچین جایی ؟؟؟
یه همچین جایی بسته چیپی ؟؟؟؟

برچسبها:

دوشنبه ۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰

اشنای من و پارسا 6

بعد از چند وقت در باشگاه پلم شد که بشتر از یک هفته نکشید اما بعد اون من دیگه نرفتم باشگاه سر خودم رو به هوای کار گرم کردم ولی خودم خوب می دونستم کار من این نیست یک ماه بعد هم از اونجا اومد م بیرون کار خواستی نبود که انجام بدم زمان گذشت گذشت منم برای این که حوسلم سر نره یکی از گیمنت های که خیلی وقطع بود می شناختمش کرده بودم پاتق ام که بشتر دوستام هم شبا میومدن بعد دانشگاه اونجا تا یک شب بعد این که دقیقا تصمیم گرفتم پارسا رو برای همیشه فراموش کنم و به زندگی ادیم بپردازم یکی از دوستای خود چوس کنم پارسا رو از دانشگاه یک راست اورده بود اونجا بادیدنش جا خوردم اما دست پام شل نشد با دوست دخترش ام اومده بد بی خیال برای من که دیگه مهم نبود من داشتم قرار مدارام رو با کسی دیگه ای میگذاشتم . این جریان هم گذشت هرر چی به ماه بهمن نزدیک تر میشدیم خوشحال تر از این که یه خورده از این شهر از این ادمای پر مخاطره دور میشم که دیروز یعنی یازدهم دی ماه تلفن به صدا در اومد...... درینگ .... درینگ ..... درینگ ..... اغاز بد بختی جدیدی بود که سرودش نوای زنگ تلفن بود یا باد خوشحال می شدم که معلمم پشت خط هست ! ویا از این تعجب می کردم که داره بهم میگه علی جان نگران نباش خوشحال باش درست شد ! فکر شمال رو از سرت بیرون کن میری پیش بچه ها ... چه واژه غریبی بچه ها یعنی دیدن دوباره پارسا بچه ها یعنی همه داد قال های که داشتم ازش فرار می کردم !!!!!!!!!!!!!!!
............................................................................................

برچسبها:

جمعه ۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

خستگی ......................

خستگی از روز های روشن و تیره خستگی از تکرار..............
خسته از رختخواب ابی از ارم بخش های شبانه خسته از کابوس خسته از بی خوابی خسته از این همه محدودیت خسته از تعریف این همه پیوند ......................
میشه شاد بود خندید به این که همه بهت می خندن یا شاد بود توی یه محفل با انگوشت نشونت بدن بگن اون فلونیه و تو فقط دست تکون بدی یو هرهر بخندی
چه روز های سختی ...........................................................................

پنجشنبه ۳۱ دسامبر ۲۰۰۹


برچسبها:



برچسبها:


برچسبها:


برچسبها:


برچسبها:

اشنای من و پارسا (5)

سال تحصیلی تموم شد و من موندم خاطره دوسال شیرین تلخ هرچی بود تموم شد هر روز که بشتر می گذشت دلم برای عششقم بشتر تنگ می شد ولی سعی می کردم فراموشش کنم میشه گفت انقدر دقدقه داشتم که زیاد بهش فکر نمی کردم الوش کنکور بود بعد از دو سه ماه جواب ها اومد خوشحال شدم که قبول شدم اما چیزی نگذشت که دو باره حالم گرفته شد اونم به خاطر یه چیز مسخره شایدم می خوام مسخره جلوش بدم که خودم رو اروم کنم از اونجا که همه دوستام یک دانشگاه رو انتخاب کرده بودن ولی من نه نمی دونم شایدم کار خدا بود که انجا رو پیدا نکردم بعد از قبولی توی یکی از دانشگاه های ازاد فهمیدم تمام دوستام از جمله راد جای قبول شدن که پارسا و ش .غ اونجا قبول شدن و من 7ساعت با اونها فاصله دارم وقتی به دفترچه دانشگاه ها رجوع کردم چشمام پر اشک شد نمی دونستم بخندم یا گریه کنم خوشحال با شم یا نا راحت دانشگاه که من انتخاب کرده بودم پاین دانشگاه اونا بود در حالی که اون موقع اصلا نتونستم دانشگاه دوستام رو تو دفتر چه پیدا کنم حالا هر چی که بود الان باعث خوشحالیمه شایدم می خوام که خوشحال به نظر برسم حالا ....
از اونجا که من ترم دوم باید وارد دانشگاه بشم سعی کردم خودم رو به کارای مختلف سر گرم کنم هم موضوع جریان دانشگاه یادم بره هم پارسا بعضی وقتها می رم کوه بعضی وقتها بیرون بعضی وقتها انقدر شبا بیدار می مونم که خورشید یادم ندازه من هیچ وقط به خواستم نمی رسم تا امروز که تصمیم کرفتم بعد دوماه دوباره برم باشگاه .... وقتی وارد باشگاه شدم هیچکی از قدیمیا نبود بهر قیر از یکی دو نفر به هر حال شروع کردم به گرم کردن و و و که چشمم به یکی از پسرا باشگاه قفل کرد سرم رو تکون دادم خدایا این پسر چقدر قیافه اشنای داره اولش هیکل گنده عضلانیش یاد محمد انداختم به خاطر همین سعی کردم بهش نگاه نکنم اما وقتی بشتر دقت کردم دیدم نه اول فکر کردم توهم عشقه ولی نه این کپی پارسا بود داشت دیونم می کرد بشتر از 23 بار چشم تو چشم شدیم که 25 بارش سوتیه من بود وقتی دوستام اومدن از راد پرسیدم اون پسر رو می گفتی ؟ راد گفت عوضی می خواستم بهت بگم نیای می دونستم حالت بد میشه. منم سرم تکون دادم خندیدم وقتی اون دوستم اومد جلو گفت هم سن ماست من گفتم خفه باد حد اقل پنج شیش سال از ما بزرگ تره گفت نه نگاه کن کپی پارساست پارسا هم همسن ما بود . منم مثل خنگ ها نه اصلا پارسا متولد 68 راد نگاهی کرد گفت تو از کجا میدونی منم گفتم می دونم دیگه دوست مسخره منم دست گرفتو معلومه اسم علی تو شناسنامشه ندونه ؟
همه خندیدیم اما باید می خندیدم یا فکر می کردم به این که .................................................................................................................................

اشنای من و پارسا (4)

قضیه محمد تمام شد و من برگشتم مدرسه بعداز تعطیلات از یه طرف از دوستام کناره گرفته بودم و از طرف دیگه تنها شده بودم تنهای افسردم کرده بود . بارها فکز خودکشی زد به سرم تنهای داشت خوردم می کرد بعد از همه این جریان ها دچار جنون شده بودم هیچکس نبود کمک م کنه همش تو چت روم ها راه می افتادم می گفتم من پولیم که منو می خواد بعد از این که اوکی می دادن من ایگنورشون می کردم هر هر می خندیدم خودم می دونستم دارم دیوانه می شم حتی یک دفه به یکیشون شماره دادم و فردای اون روز بهم زنگ زد و با هم قرار گذاشته بودیم من رفتم سر قرار اما چی دیدم چیزی که اصلا باورم نمی شد بله اقا محمد وقتی کنارم نشسته بود تو تاکسی تا برسیم به خونشون فکر می کردم چی شد اینطوری شد وتنها وقتی که کارش باهام تموم شد و وقتی زیر دستش بهم گفت تو سپاه کار میکنه .کارش دسگیر کردن افرادی مثل منه داشتم شاخ در میوردم و وقتی نوی تاکسی بر گشت بودم فهمیدم همش یه اشتباه احمقانه بود من شماره محمد رو پاک کرده بودم و به کسی که شماره داده بودم اصلا به من زنگ نزده بود بلکه این محمد بود که به من زنگ زده بود و فقط یه شباهت مسخره که خونه هر دوی اونها پاسداران بود منو به اون جا کشید . وبازم یه ضربه دیگه از کاری که خودم کردم خوشبختانه توی مدرسه بچه های کلاس دیگه کج اخلاقی نمی کردن البته چون پروژه های نهایی شون دست من بود و چون من درس های عملیم از اونها بهتر بود مجبور بودن کاراشون رو برای تکمیل پش من بیارن خب منم سر گرم بودم و هرچی بشتر کارایی اونها رو انجام می دادم کار نهای خودم بی عیب نقص تر می شد و از همه مهم تر سر جلسه با اعتمینان خاطری بشتری می رفتم روز اولین جلسه امتحانات من موفق شده بودم دوباره با همه عادی بشم البته منظورم از همه کسایی که درگیر این قضیه بودن خلاصه کار من بلاخره با این مدرسه تمومم شد مدرسه ای که شاید باورتون نشه یک دوم معلم هاش از نگرش جنسیی من خبر داشتم از طریق اقای ش.غ که با معلم ملازاده ای به اسم الف .ک که ایشون هم لطف کردن این قضیه رو پش خودشون نگه داشتن . جالب اینجا بود جلوی بچه های دیگه خیلی خرابم کرد ممخصوصا کسای که از جریان خبر داشتن بارها منو به جا های خلوت می کشوندو می گفت ادم خوبه به دور بریاش اعتماد داشته باشه راد فرد مناسبی نبود اون فقط دونبال یه سوراخ بود و هر دفعه من با لبخند تایدش می کردم تا روز اخر که انقدر حرسی شد که نتونست از من حرف بکشه که از کلاس انداختم بیرون .............. حالا رفتار معلم های دیگه رو بگذریم ولی این حاد ترینشون بود تا این که بازم داستان منو پارسا به همینجا ختم نشود ............................................

اشنای من وپارسا (3)

بله دوستان از یه طرف عشق من به پارسا از طرف دیگه بهم خوردن دوستی من با دوست صمیمی م و از طرفی جدای ش .غ و دوست من و از طرف دیگش اشنای ش . غ پارسا و یه طرف دیگه معلم فضولی که احساس منجی بودن می کرد و سعی داشت همه چیز رو درست کنه بچاره حق داشت چون همه ا خ و ن د ها این حس رو دارن خلاصه همه اینها به یک طرف متلک گوی شروع شدن پشنهاد های س . ک . س از طرف بچه ها البته پشنهاد اونها فقط برای تنه زدن تحقیر کردن بود نمی دونم خلاصه چیزی نگذشت که تعطلات
نوروز شد و بعد از شانزده روز ازادی دوباره باید برمی گشتم مکانی به اسم مدرسه مشبه به جهنم توی این شانزده روز اتفاقات خیلی جالبی افتاد که بگذریم ولی تیکه جالبش این بود که نرسیده به تعطیلات من بلاخره تونستم نویسنده وبلاگ پسر رو ببینم منظورم رضا ست و جالب این که همون روز باید به دلیلی میرفتم پش یکی از دکتر های معروف مغز اعصاب که اونجا با پسری اشنا شدم که داشت برام دردسر می شد وقتی وارد مطب شدم منو اونو یه پیر زن اونجا بود به حدی با هاش چشم تو چشم شدم که سرم رو بالا نمی اوردم خلاصه بعد چند دقیقه اومد کنارم نشست و منم بلند نشدم پاشو هی میچسبوند به پام و من کنار می کشیدم ... دورغ چرا پسر بدی بود هم خوش هیکل هم خوشقیافه اما تیپ جالبی نداشت نه این که بد بوده باشه خب من از تیپ های مردونه خوشم نمی یاد خلاصه منم دیدم اینجوریه پاشدم رفتم بیرون تا توی حیاط منطزر بشم یه خورده بعد برم تو مطب اما اقازاده هم پشت ما راه افتاد اول ترسیدم بعد فکر کردم هرچی شد شد ....... صدای اومد : اقا پسر منم برگشتم : بله اون هم درخواست شماره تلفن کرد خیلی شک شدم یکی اینجوری!!!!! به ادم نخ بده منم خر شدم دادم خلاصه اونم رو مبایلم میسکال انداخت گفت اسم من محمده منم گفتم اسم منم علی هست وهر دو رفتیم بالا توی اتاق انتظار خلاصه من از ساعت .6.30 تا 10-11 اونجا بودم ولی اقا محمد کارش خیلی زود تر تمام شد رفت و من در انتظار نوبت که ناگاه مبایل من درینگ درینگ زنگ خورد از اونجا که من شمارش رو سیو نکردم وفکر می کردم حالا رفت تا چهار ماه دیگه جواب دادم دیدم ای دل قافل محمد اقا هستن سلام سلام علی بله من پاین منتطرم بیا میرسونمت منم بد زرد کرده بودم خلاصه اقا رو پچوندیم و گفتیم برو ولی ایشون نرفته بود وقتی من رفتم پاین دیدم داره از پله ها می یاد بالا من که گفتم برو اون همیجور میومد بالا هی خوبی توی پله ها کمر منو گرفت چسبوند به دیوار دستاش رو گذاشت اینور اونور صورتم و گردنم رو بوس کرد انقدر حرفه ای به سرعت این کار کرد که نفهمیدم چی شد وقتی اومد دوباره این کارو بکنه من از رو پله ها حولش دادم و سریع اولین دری که دستم اومد باز کردم وای نه پارکینگ . فقط می دویدم وقتی رسیدم جلوی در یه سمند جلوی در بود که یه سر نشین داشت وقتی نگام کرد فهمیدم با همن من بازم دویدم رفتم تو کوچه اولین ماشینی که گیرم اومد رفتم به سمت ونک توی ماشین ناخداگاه هی گریه می کردم نمی دونم چرا ولی دست خودم نبود اما اقا محمد هم ولکن نبود هی زنگ پشت زنگ تا اونجا که گوشی رو خاموش کردم وقتی پیاده شدم به اولین دکه ای که رسیدم دونخ سیگار گرفتم تا بلکه به خیالم ارم کنم خودم رو محمد ول کن نبود زنگ پشت زنگ ولی من جواب نمی دادم تا یه روز کلافه شدم گوشی رو جواب دادم :
من : بله
محمد : چرا جواب نمی دی ؟
من : باید جواب بدم
محمد : خواستم ازت معذرت خواهی کنم من واقعا کنترلم رو از دست دادم تو خیلی خوبی
من : خفشو . دیگه به من زنگ نزن شنیدی زنگ نزن
بعد از اون محمد دیگه زنگ نزد منم شمارش رو از تو گوشیم پاک کردم و هیچی نزاشتم تو گوشیم بعدها فهمیدم چه اشتباهی کردم .....................................................
.

اشنای من وپارسا (2)


بله همونجور که گفتم اتفاقی که نباید میوفتاد افتاد سال تحصیلی جدید شروع شد و دوباری با پارسا رو به رو شدم تازه تونسته بودم ار یاد خاطرش بیام بیرون که روز اول مهر دوباره با هم روبه رو شدیم ولی تو سال جدید شیوی جدید رو برای به دست اوردنش اجرا کردم و جالب بود که جواب داد . شروع کردم به له کردنش درست مثل خودش خیلی خوب پیش رفته بودم تا اونجا که تونستم لبهاشس رو ببوسم سر یه کل کل بچه گانه اونم توی زنگ تفریح جلوی تمام دانش اموز های دیگه بعد اون روز سوژه مدرسه شدیم وجالب این که برای اولین بار پارسا وقتی حرف می زدم به حرف هام گوش می کرد حتی بشتر اوقات باهم بودیم اما این اشنای به دو هفته نکشید که دوستیمون تبدیل به نفرت شد کارهای نسنجیده من و همنطور که گفتم اون بادمجون دور قابچین زیاد داشت و وقتی دور بریاش دیدن بیش از حد داره به من نزدیک میشه شروع کردن به تخریب من البته سال تحصیلی به خوبی شروع شده بود با راهنمایی های دوستان وبلاگ نویس و خیلی از خواننده های وبلاگ قبلی یم تونستم مشکل ازار ازیت انگولک کردناشون رو درست کنم اما ناخدا گاه همچیز به هم ریخت مثل یه فیلم سینمایی بعد از این که من یکی دیگه از دوستام به شدت صمیمی شدیم راد دوستم که از نوع نگرش جنسیه من خبر داشت با پسری به اسم ش . غ توی مدرسه دوست شد و بر حسب اتفاق اونهم به پارسا علاقه داشت که چیز عجیبی نبود صحبت های مکرر ش .غ در مورد پارسا که سوژه داغ صحبت های اون با دوست من بود باعث شد دوست عزیز ما به ش .غ عزیز شک کنه وطی شبی قضیه راز من رو برای اون تعریف کنه و در پایان از ش .غ میپرسه ایا تو هم هم جنس گرا هستی ؟ من می تونم کمکت کنم اگه این مشکل رو داری !!!!!!!!!!! خلاصه دوستان چشمتون روز بد نبینه که این خبر از درفتر معلم بگیر تا جناب پارسا به گوش همه رسید بعد از این جریان پارسا و ش .غ به شدت با هم صمیمی شدن در حدی که همه می گفتن این دوتا رابطه جنسی با هم دارن و اینجا دوست صمیمی راز دار ما و اقای پارسا اسمشون از همه بد تر در رفت واینجا من حکم یک شکست خورده عشقی رو داشتم که همه به چشم ترهم نگاه می کردن .(منظور از همه معلمی به نام الف . ک هست ) خلاصه داستان بازم به همینجا خطم نشد پارسا حتی دیگه با من حرف هم نمی زد و از طرفی معلم فضول ما پا گیر قضیه شده بود ................................................................................................................................

اشنای من و پارسا (1)

نمی دونم اشنا ی منو پارسا از کجا شروع شد البته اشنای یک طرفه تو ابان وقتی چشمم رو باز کردم دیدم ردیف اول کلاسمون چه پسر توپی نشسته قبلا هم شده بود چنین حسی پیدا کنم البته فقط به شخصیت های کتاب های مورد علاقم حس عجیبی بود .سعی می کردم با انرژی های خودم جذبش کنم ولی اون جلد همه بود جلد هیچ کس نبود همه جلدش بودن . کمکم فهمیدم که فقط من نیستم که می خوام با هاش ارتباط بر قرار کنم . از طرفی اون همش با سوم ها می پرید . روز ها شب ها کاری نداشتم جز به این که به اون فکر کنم به حسی که بهش دارم به دلی که بهش بستم جالب اینجا بود همه می تونستن با هاش ارتباط بر قرار کنن به قیر از من فکر کنم به خاطر حسی ود که بهش داشتم . ولی کم کم داشتم عوض می شدم داشتم برای به دست اوردنش می جنگیدم .از طرفی من پر مشکل ترین بچه کلاس بودم نمی دونم چرا به خاطر رفتارم یا نوع حرف زدنم یا راه رفتنم نمی دونم چرا همه روم نظر داشتن بارها بارها سر این موضوع با بچه های کلاس دعوام شده بود بدها فهمیدم سوژه داغ کلاس بودم وقتی سر کلاس نبودم و بحث این بود که من دوجنسه ام که البته با پا در میونی یکی از دوستام همه چی درست شد و این اغاری بود که من بهش اعتماد کنم و نوع نگرش جنسیم رو با هاش در میون بگذارم بعد از اون فهمیدم چرا پارسا بهم نزدیک نمی شد و من بهش حق می دادم تصمیم گرفتم عوض شم تقریبا دیگه همه کارام شبیه پارسا شده بود از نوع لباس پوشیدن تا خیلی های دیگه داشتم کمکم موفق می شدم کمکم به پارسا نزدیک می شدم ولی دیگه دیر شده بود سال تحصیلی رو به اتمام بود یادم تابستون اونسال سرالت ترانه مادری رو میداد و من به هوای سرالک چقدر گریه کردم . ونامید داعم از پدر مادرم می خواستم مدرسه منو عوض کنن ولی بارها علتش رو خواستن و من نمی تونستم بگم که نمی خوام با پارسا دوباره روبه روشم ولی این اتفاق افتاد ..................................................................................................................................

سه‌شنبه ۲۲ دسامبر ۲۰۰۹

بی خیال .................

کا هی اوقات ادم از بازی زندگی خسته میشه امروز خیلی روز جالبی بود روزی که با ... تماس گرفتم چرا باید پارسا رو میدیدم اونم با دوست دختر گرامیش بی خیال برای من همه چی تموم شد خاطره شد . . . تجربه شد . . . افسانه شد . . .
خاطره شد چون هر کاری بکنم تو قلبم میمونه پس نگرش میدارم و از این عشق تجربه ای به دست اوردم که دیگه نه باید زود دل ببندم ...............
چند خطی که باید اخر مینوشتم اول نوشتم از نظر من مورد نداره از نظر شما اشکالی داره ؟