عکس من
نام:
مکان: تهران, تهران, Iran

چیز های هست که نیستند و ناگفته های هست که شنیده شده هستند چراغ های هست که روشنند نوری هست از در روشنی تاریکی را نشان می دهد سکوتی هست تا شنیده شود صدای سوت سنگین سکوت .

۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

اشنای من و پارسا (1)

نمی دونم اشنا ی منو پارسا از کجا شروع شد البته اشنای یک طرفه تو ابان وقتی چشمم رو باز کردم دیدم ردیف اول کلاسمون چه پسر توپی نشسته قبلا هم شده بود چنین حسی پیدا کنم البته فقط به شخصیت های کتاب های مورد علاقم حس عجیبی بود .سعی می کردم با انرژی های خودم جذبش کنم ولی اون جلد همه بود جلد هیچ کس نبود همه جلدش بودن . کمکم فهمیدم که فقط من نیستم که می خوام با هاش ارتباط بر قرار کنم . از طرفی اون همش با سوم ها می پرید . روز ها شب ها کاری نداشتم جز به این که به اون فکر کنم به حسی که بهش دارم به دلی که بهش بستم جالب اینجا بود همه می تونستن با هاش ارتباط بر قرار کنن به قیر از من فکر کنم به خاطر حسی ود که بهش داشتم . ولی کم کم داشتم عوض می شدم داشتم برای به دست اوردنش می جنگیدم .از طرفی من پر مشکل ترین بچه کلاس بودم نمی دونم چرا به خاطر رفتارم یا نوع حرف زدنم یا راه رفتنم نمی دونم چرا همه روم نظر داشتن بارها بارها سر این موضوع با بچه های کلاس دعوام شده بود بدها فهمیدم سوژه داغ کلاس بودم وقتی سر کلاس نبودم و بحث این بود که من دوجنسه ام که البته با پا در میونی یکی از دوستام همه چی درست شد و این اغاری بود که من بهش اعتماد کنم و نوع نگرش جنسیم رو با هاش در میون بگذارم بعد از اون فهمیدم چرا پارسا بهم نزدیک نمی شد و من بهش حق می دادم تصمیم گرفتم عوض شم تقریبا دیگه همه کارام شبیه پارسا شده بود از نوع لباس پوشیدن تا خیلی های دیگه داشتم کمکم موفق می شدم کمکم به پارسا نزدیک می شدم ولی دیگه دیر شده بود سال تحصیلی رو به اتمام بود یادم تابستون اونسال سرالت ترانه مادری رو میداد و من به هوای سرالک چقدر گریه کردم . ونامید داعم از پدر مادرم می خواستم مدرسه منو عوض کنن ولی بارها علتش رو خواستن و من نمی تونستم بگم که نمی خوام با پارسا دوباره روبه روشم ولی این اتفاق افتاد ..................................................................................................................................

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی