عکس من
نام:
مکان: تهران, تهران, Iran

چیز های هست که نیستند و ناگفته های هست که شنیده شده هستند چراغ های هست که روشنند نوری هست از در روشنی تاریکی را نشان می دهد سکوتی هست تا شنیده شود صدای سوت سنگین سکوت .

۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

اشنای من وپارسا (3)

بله دوستان از یه طرف عشق من به پارسا از طرف دیگه بهم خوردن دوستی من با دوست صمیمی م و از طرفی جدای ش .غ و دوست من و از طرف دیگش اشنای ش . غ پارسا و یه طرف دیگه معلم فضولی که احساس منجی بودن می کرد و سعی داشت همه چیز رو درست کنه بچاره حق داشت چون همه ا خ و ن د ها این حس رو دارن خلاصه همه اینها به یک طرف متلک گوی شروع شدن پشنهاد های س . ک . س از طرف بچه ها البته پشنهاد اونها فقط برای تنه زدن تحقیر کردن بود نمی دونم خلاصه چیزی نگذشت که تعطلات
نوروز شد و بعد از شانزده روز ازادی دوباره باید برمی گشتم مکانی به اسم مدرسه مشبه به جهنم توی این شانزده روز اتفاقات خیلی جالبی افتاد که بگذریم ولی تیکه جالبش این بود که نرسیده به تعطیلات من بلاخره تونستم نویسنده وبلاگ پسر رو ببینم منظورم رضا ست و جالب این که همون روز باید به دلیلی میرفتم پش یکی از دکتر های معروف مغز اعصاب که اونجا با پسری اشنا شدم که داشت برام دردسر می شد وقتی وارد مطب شدم منو اونو یه پیر زن اونجا بود به حدی با هاش چشم تو چشم شدم که سرم رو بالا نمی اوردم خلاصه بعد چند دقیقه اومد کنارم نشست و منم بلند نشدم پاشو هی میچسبوند به پام و من کنار می کشیدم ... دورغ چرا پسر بدی بود هم خوش هیکل هم خوشقیافه اما تیپ جالبی نداشت نه این که بد بوده باشه خب من از تیپ های مردونه خوشم نمی یاد خلاصه منم دیدم اینجوریه پاشدم رفتم بیرون تا توی حیاط منطزر بشم یه خورده بعد برم تو مطب اما اقازاده هم پشت ما راه افتاد اول ترسیدم بعد فکر کردم هرچی شد شد ....... صدای اومد : اقا پسر منم برگشتم : بله اون هم درخواست شماره تلفن کرد خیلی شک شدم یکی اینجوری!!!!! به ادم نخ بده منم خر شدم دادم خلاصه اونم رو مبایلم میسکال انداخت گفت اسم من محمده منم گفتم اسم منم علی هست وهر دو رفتیم بالا توی اتاق انتظار خلاصه من از ساعت .6.30 تا 10-11 اونجا بودم ولی اقا محمد کارش خیلی زود تر تمام شد رفت و من در انتظار نوبت که ناگاه مبایل من درینگ درینگ زنگ خورد از اونجا که من شمارش رو سیو نکردم وفکر می کردم حالا رفت تا چهار ماه دیگه جواب دادم دیدم ای دل قافل محمد اقا هستن سلام سلام علی بله من پاین منتطرم بیا میرسونمت منم بد زرد کرده بودم خلاصه اقا رو پچوندیم و گفتیم برو ولی ایشون نرفته بود وقتی من رفتم پاین دیدم داره از پله ها می یاد بالا من که گفتم برو اون همیجور میومد بالا هی خوبی توی پله ها کمر منو گرفت چسبوند به دیوار دستاش رو گذاشت اینور اونور صورتم و گردنم رو بوس کرد انقدر حرفه ای به سرعت این کار کرد که نفهمیدم چی شد وقتی اومد دوباره این کارو بکنه من از رو پله ها حولش دادم و سریع اولین دری که دستم اومد باز کردم وای نه پارکینگ . فقط می دویدم وقتی رسیدم جلوی در یه سمند جلوی در بود که یه سر نشین داشت وقتی نگام کرد فهمیدم با همن من بازم دویدم رفتم تو کوچه اولین ماشینی که گیرم اومد رفتم به سمت ونک توی ماشین ناخداگاه هی گریه می کردم نمی دونم چرا ولی دست خودم نبود اما اقا محمد هم ولکن نبود هی زنگ پشت زنگ تا اونجا که گوشی رو خاموش کردم وقتی پیاده شدم به اولین دکه ای که رسیدم دونخ سیگار گرفتم تا بلکه به خیالم ارم کنم خودم رو محمد ول کن نبود زنگ پشت زنگ ولی من جواب نمی دادم تا یه روز کلافه شدم گوشی رو جواب دادم :
من : بله
محمد : چرا جواب نمی دی ؟
من : باید جواب بدم
محمد : خواستم ازت معذرت خواهی کنم من واقعا کنترلم رو از دست دادم تو خیلی خوبی
من : خفشو . دیگه به من زنگ نزن شنیدی زنگ نزن
بعد از اون محمد دیگه زنگ نزد منم شمارش رو از تو گوشیم پاک کردم و هیچی نزاشتم تو گوشیم بعدها فهمیدم چه اشتباهی کردم .....................................................
.

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی