Me&BoyS

عکس من
نام:
مکان: تهران, تهران, Iran

چیز های هست که نیستند و ناگفته های هست که شنیده شده هستند چراغ های هست که روشنند نوری هست از در روشنی تاریکی را نشان می دهد سکوتی هست تا شنیده شود صدای سوت سنگین سکوت .

۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

اینجا ماذندران

سلام
اینجا ماذندران
تنکابن ساعت 7.22 دقیقه به وقت تهران
امشب اولین شب تنهاییم به صورت یه زندگی مجردیه خوب خوب میشه فکر کرد وقتی بهم می گفتن شهرستان نرو نمی تونی تحمل کنی یعنی چی ؟
بگذریم رفتم بیرون قدم زدم یه خورده اینجا که همش بارون میاد بله برق هم که همین الان رفت شکر خدا لب تاب شارژ داشت اینجا زمان خیلی دیر میگذره نمی دونم چرا اینجوریه شاید به خاطر اینکه هیچ سر گرمی اینجا وجود نداره راستی هنوز نرفتم لب دریا ولی اگه رفتم سلام همتون رو بهش میرسونم جا تون هم خالی شام هم داشتم درست میکردم الان گذاشتم داغ شه شکر خدا این یه مورد رو خوب بلدم فردا هم باید برم دانشگاه ای کاش یه نفر بود که حد اقل تنها نبودم خلاصه باید برم خیلی خسته ام امروز کلی کار کردم از صبح که تو راه بودم بعدش هم داشتم وسایلم رو میچیدم باید برم دیگه فعلا .

برچسب‌ها: , , ,

۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

برچسب‌ها:

خاطرات تکه پاره (1).....

وقتی امروز اومدم سرقرار فکر نمی کردم تو باشی وقتی دوباره با قیافه تو روبه رو شدم از تعجب داشتم شاخ در میووردم .
نمی دونم محمد یادتون هست یا نه اگه یادتون نیست یا با اون تو وبلاگ من اشنا نشدین حتما پست( اشنای من و پارسا شماره 4 و5 ) رو بخونید
خلاصه امروز داشت جریان چند ماه پیش دوباره تکرار میشد وقتی رسیدم سر قرار قرار بود یکی دیگه رو ببینم ولی باز اونو دیدم محمد .
محمد: بریم
من : سلام توی !!!
انقدر تعجب کرده بودم که نمی دونم چه جوری فقط پیچیدم زنگ پشت زنگ اس ام اس پشت اس ام اس اولین باری بود که پای تلفن اینجوری داد میزدم صدام میلرزید وحشدناک بود امیدوارم خدا نسیب هیچ کس یه ادم روانی نکنه فکر کنم اگه دستش بهم برسه میکشه منو اینو جدی میگم بی خودی که توی مطب دکتر روانی پیداش نکردم از چشماش معلوم بود که دیوانه اس ولی خب خیالم راحت شد.
بازم خدا رو شکر که یکی کنارم بود با این که اون موقعه پیشم نبود ولی باز هم صداش برام دلگرمی داره و نگاهش همین که حس کنی پشتت گرمه به یه هم احساس دیگه دلت گرم میشه.

ادامه دارد ...

۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

برچسب‌ها:

انقدر دوست دارم ..................

انقدر دوست دارم که جرائت گفت دوست دارم رو بهت ندارم
میترسم بفهمی دوست دارم اونوقت تو هم بری از اخرین باری که به یه نفر گفتم دوست دارم خاطره خوشی ندارم جواب دوست دارم یه خورده غیر منتقی بود گفت من دوست ندارم البته این منتقی بود ولی بعد که پرسیدم تکلیف من چیه ؟
گفت : برو گمشو
منم سرم رو زیر انداختم بین انبوه افکارم خیالاتم خاطرات عکسای مخفیانه ای که از اینور اونور ازت جمع کرده بودم گم شدم
ولی انگار یادت نرفت که دوست دارم چون چند وقط یک بار بازم بهم لگد میزدی یاداوری میکردی که منو دوست نداری منو اگه دوستم نداشتی پس لگد زدن تو چه معنی داشت ؟
ولی ببین حالا یکی دیگه رو دوست دارم بازم میترسم بگم دوست دارم که مسخرم کنی بهم بخندی
میبینی هنوزم میترسم از ابراز احساساتم پس بهم حق بده اگه انقدر سرد باشم !!
ولی اینو بدون دوستت دارم !!!!!!!!

۱۳۸۸ بهمن ۲۲, پنجشنبه

داستان ........... ( 1 ) ....

خسته از شروع روز های تکراری با شروع روز جدید علی تصمیم خودش رو گرفته بود یک زندگی جدید یک زندگی مشترک با یک انسان جدید ..................................................................................................................................
برای شروع اول عضو یک سایت شدم . گر چه حوصله سر کار گذاشتن نداشتم واین کارو نمی کردم ولی به هر حال بعد اشنا شدن با بی اف اولم زندگی برام مزه جدیدی داشت شاد خوشحال با این که اختلاف سنی ما بیش از ده سال بود ولی خوشحال بودیم وشاد تا این که تنوع طلبی من همی چی رو خراب کرد رضا ( بی افم ) دیگه برام هیچ جذابیتی نداشت دنبال یه چیز جدید بودم یه ادم پر هیجان شاد و .......................
سلام خوبی ؟
رضا : کجا بودی ؟
در حالی که کیفم رو روی مبل راحتی پرت می کنم با بی حوصلگی .... کجا رو دارم برم من که تو این خونه حبسم کردی ! نه تفریحی نه سفری نه سینمایی کجا بودم دانشگاه دیگه
رضا در حالی که کانال های مخطلف اخبار رو بالا پاین می کرد مگه امروزم دانشگاه داشتین ترم که تموم شد !!!
دروغم در اومد شت .... بلند از توی دستشوی دادمی زنم اره برای انتخاب واحد رفته بودم گیر نده گیر نده گیر نده و تکرار این کلمه چند بار در ذهنم با این که می دونستم رضا قانع نشده ولی خودم رو امیدوار می کردم !!!!
باید لباس هام رو عوض می کردم حموم میرفتم و ..... اگه بفهمه امروز بهش خیانت کردم چه حالی می شد ؟
با خودم می خندم داشتم لباس هام رو در میاوردم غرق فکر که رضا وارد اتاق شد منم سریع پیچیدم حموم با اخم در پشتم قفل کردم نمی دونستم چه حالی ام برای اینکه تابلو نشم دوش رو باز کردم نشستم زیر دوش نمی دونستم به چی فکر کنم به فرد جدیدی که وارد زندگیم شده ؟ ایا واقعا مونده گاره یا فقط ؟؟؟؟؟ احساس گناه دست از سرم بر نمی داشت نمی دونستم باید چی کار کنم کم کم داشت اشک هام با اب دوش قر قاطی می شد که صدای در زدن رضا بود : حالت خوبه ؟ من با جمع جور کردن خودم : اره
نمی تونستم فکر نکنم رضا هم گرفته بود جو بدی توی خونه پیچیده بود جو بی اعتمادی سردی سر میز شام هم رقمی برای خوردن نبود نمی دونم احساسم بهم گفت رضا متوجه خلع زندگیمون شده از سر میز بلند شد بدون تشکر بارونی ش رو برداشت زد بیرون تا اومدم بپرسم کجا خیلی بد نگاهم کرد کم کم داشتم متم متوجه می شدم که جای توی اون خونه برا من دیگه نیست ..!!!
اما جایی هم نداشتم برم داستان من تلخه اما به تلخی یه شکلات خوشمزه ! بعد از اشنای منو رضا توی وبلاگم تصمیم گرفتم برم با رضا زندگی کنم اون زمان رضا یه کیس مناسب برای پسری به شرایط من بود منظورم از شرایط اقتضای شرایط سنی هست رضا همه چی داشت اما حالا منم یه جونم و اون یه ادم میان سال و حالا چیز های که من می خوام اون خیلی وقطه تجربه کرده البته شاید خیلی هاش رو با خودم ولی حالا من به اون چیز ها نیاز دارم و رضا دیگه حال اون موقعه ها رو نداره فکر کردم این خلع ها رو می تونم با یه پسر دیگه پر کنم و به رضا بشتر بزنم البته خوب فکری بود برای گول زدن خودم داشتم بهت می گفتم از بحث خارج نشیم داشتم می گفتم دیگه جایی تو خونه رضا ندارم اما دیگه خانواده ای برام نمونده بود بعد از این که تصمیم گرفتم برم خونه رضا به خانوادم پشت کردم بهم زنگ زدن جواب دادم گفتم با یه مردم خوشحالم می تونین به تصمیم احترام بگذارید و از من متنفر شید بهم کاری نداشته باشید . دیگه بهم زنگ نزدن منم کاری نداشتم بهشون با رضا خوشحال بودم اما الان بی رضا خوشحال ترم ؟
وقتی از خواب بیدار شدم رضا بقلم بود ملافه رو بقل کردم زدم زیر گریه ارم از این که کسی رو ندارم هیچ سر پناهی هیچ قانونی نیست که از من حمایت کنه تو این خراب شده به غیر از قانون مرگ بعد از سکوت سر میز صبحانه نامه رو گذاشتم روبه روش هنوز چشمام زیبا بود برام هنوز بهش علاقه داشتم هنوز بهش وابسته بودم ولی نامه درخواست جدایی بود تو نامه بهش گفته بودم وکیل قاضی خودتی می تونی منو همینجوری بندازی بیرون میتونم از خونت فرار کنم می تونم ...... ولی وقتی قبول کردم بیام پیش تو یعنی به همه چیم پشت کردم کمکم کن که از هم جدا شیم در جواب فقط یک چیز گفت گفت با پای خودت اومدی توی این خونه با پای خودت هم میری بیرون اوردمت زورکی نیاوردمت برون کردنت هم با خدت هست هر وقت دوست داشتی میتونی بری همین !!
حمید جزو پسر های عوضی بود تغریبا هم سن من بود سه روز با هم فاصله داشتیم خوب تونست موخ منو تو شب اول بزنه منو خرم کنه بکشونه تو رخت خواب بعد از سکس هر دمون روهم خوابیدیم وقتی برگشتم خونه معلوم بود رضا بعد از جواب انتخاب واحد متوجه حمید شده جالب بود این دوتا دوست صمیمی هم بودن و رضا مثل برادرش حمید رو دوست داشت .
ولی من از اون اول ازش بدم میومد .............................................................................................................
الو سلام حمید خوبی ؟ ..... میتونی برای سشنبه شب اینجا باشی ؟ ................. نه خوشحال نشو مهمونی نیست .............. باید یک سری صحبت ها بشه می خوایم جداشیم تو هم باید باشی به عنوان شاهد ..... حمید با پوزخند مگه دادگاهه ؟ .......... سکوت من جوابش رو داد و گفت باشه حتما میبینمتون فعلا قربانت ...
بعد از سه روز تصمیم گرفتم دوتا لباس برداشتم اماده کردم ساکم رو بستم شب اماده یه سکس خوب بودم اخرین هم خوابی با رضا رضا همیشه از من می خواست برای خواب لباس های .... بپوشم وعلی رقم میلم که به شدت از این کار متنفر بودم این کار و کردم بعد از شام خوردن حرف هامون رو زدیم قرار شد من فرداش برم و رضا به من پولی غرض بده که بتونم یه جا خونه بگیرم بعد بهش به صورت ماهانه پس بدم شب اخر فرا رسیده بود شب اخر رضا هم ساز مخالف نزد هر دو با هم خوابیدیم بدن گرمش باز روی من بود همیشه سرش کنار سر من بود ولی اینبار لباش روی لبام بود دلم می خواست اشک بریزم احساس دردی وجود نداشت این جریان برای اولین بار نبود برای اخرین بار هم نبود ولی با رضا شاید و قطا برای اخرین باری بود که کمرم رو گرفته بود و لباش رو لبام بود و سوزش متداول رو حس میکردم شاید برای اخرین بار بود که با هم زیر دوش بودیم شاید برای اخرین بار بود که کنار هم می خوابیدیم و امروز روز رفتن بود چه روز سختی .... من اومدم تو این شهرستان و شنیدم رضا با یه پسر دیگه هست که خیلی جون تر از الان منه و من هم هر روز با یک نفر برای گذر روندن خرج زندگی برای هیچی .....................................

پایان
.....................
پاورق
شرمنده حال اصلاح و ویرایش جمله بندی نبود

برچسب‌ها:

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

فرق من تو جامعه........................

فرق من تو جامعه مثل روز اولیه که معلم ورزشم اومد تو حیات همه روی یه نیمکت بودیم خوب یادمه معلم ورزش گفت کسای که نمی خوان فوتبال بازی کنن برن اون ور از اون بچه گی از فوتبال بدم میومد ولی مجبور شدم اخر سر برم فوتبال بازی کنم کسی اون روز حاضر نشد بیاد با من بسکتبال بازی کنه هاها ها خنده داره ولی خب بعد چند هفته بقیه هم رازی شدند بیاند این ور حیاط جامعه ما هم همینه اول حاضر نیستن ترو ببپزیرن ولی تو ناخواسته باید تو زمین اونا توپی رو بندازی که دوست نداری بندازی مخصوصا تو زمین اون وری ها ولی در اخر میندازی ولی بعد چند وقط می بینی که اونا می فهمن که تو نمی تونی واقعا توپی رو بندازی تو زمین اونا پس باید کاری بکنن پس با شرایط تو کنار میان البته با زور زدن با فشار تو روی افکارشون ولی بلاخره با تو کنار میان ..................

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

برای چندمین بار ؟؟؟؟؟ ....................

امروز برای چندمین بار داشتم فیلم مومبو ایتالیانو رو می دیم و دوبا ره با رها به این فکر افتادم که ای کاش خانواده های ما ها هم به راحتی مسایل مارو درک می کردن حالا راحتم نه سخت ولی حیف که اصلا درک نمی کنن نه تنها درک نمی کنن ترد ترک مون هم می کنن بارها به این فکر کردم که چرا توی همچی جایی به دنیا اومدم بعد برای چندمین بار به این نتیجه می رسم چیزیه که خودم خواستم خودم قبول کردم البته اون بالا وقتی قرار شد منی باشم که اون پاین برم بجنگم برای خواسته هام افکارم احساسم ولی دیر فهمیدم که من یه جنگجو نیستم وقتی اینو فهمیدم که این پاین روی زمین بودم در کنار بقیه کسای که دیر فهمیدن جنگجو نیستن من خیلی سیع کنم افکار زد خودم رو باید درست کنم . که ایا واقعا من یه گنه کارم ؟ یا نیستم حتی هنوز فکر افکار خودم رو نتونستم عوض کنم چجور می تونم تابو یک خانواده رو عوض کنم ؟ روز ها پشت سر هم میان میرن و من هنوز فکر اینم که خوبم یابدم ؟ اینکه درستم یا نا درست ؟ شاید یکی از دلایلی کخ دوست دارم همش ماهیت خودم رو افشا کنم به همه ثابت کنم ماهیت نگرش ج ن س ی م با اونها فرق داره همینه می خوام بدونم بقیه چه نظری می دن ؟ این که من درستم ؟ یا نادرستم ؟ خیلی جالبه اگه نادرستم پس چرا ناراحتم از این چیزی که هستم باید وقتی ناراحت باشم که دست خودم بوده باشه نتونم ترکش کنم مثل یه معتاد یا یه مریض که هر دوشون نمی تونن از شر ش خلاص شن ولی من چی من از وقتی یادم میاد همین بودم شاید به جرات بگم از 5سالگی یادم می یاد می خواستم با پسرا باشم روسری سرم می کردم ولی بعدا فهمیدم پسرا این کا رها رو نمی کنن گذاشتم کنار ساکت شدم ولی یادم می یاد همیشه این سوال از مادرم می کردم که اگه یه مرد با یه مرد ازدواج کنه بده ومامان می گفت این وحشتناکه . من جواب می دادم ازدواج که کار خوبیه و مادر می گفت نه برای دو مرد و من با اون همه بچه گی فکر می کردم پس مردای که بهم علاقه دارن باید چی کار کنن زن بگیرن ؟ ومن دوباره به خودم جواب می دادم نه مامان اشتباه می کنه ولی وقتی بزرگ تر شدم توی کتاب دینی دبیرستانمون نوشته بود یکی از علام ضهور اخرین منجی ازدواج بین همجس هاست مردان با مردان و زنان با زنان نمی خوام با این حرف بگم خیلی مذهبیم ولی هر کس یه اعتقاداتی داره و اعتقادات هر کس محترمه و باید بهش احترام گذاشت ولی خوب بلخره من نفهمیدم اشتباهم یا درست اگه اشتباهم پس چرا وقتی عاشق کسی می شم نمی تونم با فکرش نخوابم و نمی تونم به یادش خودارضای کنم ؟ این احترام نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.........................................................................................................................................

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه

پیامبر و دیوانه

انگاه زنی گفت با ما از شادی و اندوه سخن بگو .
و او پاسخ داد :
شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست .
چاهی که خنده های شما از ان بر می اید چه بسیار که با اشکهای شما پر میشود .
و ایا جز این چه می توان بود ؟
هرچه اندوه درون شما بشتر بکاود جای شادی در وجود شما بشتر می شود .
مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در کوره کوزه گر سوخته است ؟
مگر ان نی که روح شما را تسکین می دهد همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشیده اند ؟
هرگاه شادی می کنید به ژرفای دل خود بنگرید تا ببینید که سر چشمه شادی بجز سرچشمه اندوه نیست .
وهرگاه نیز اندوهناکید باز به درون خود بینگرید تا ببینید که به راستی گریه شما از برای ان چیزیست که مایه شادی شما بوده .
پاره ای از شما می گوید شادی بر تر از اندوه است و پاره ای می گوید نه ، اندوه بر تر است اما من به شما می گویم این دو از یک دیگر جدا نیستتند .
این دو با هم می ایند و هر گاه شما با یکی از انها بر سر سفره می نشینید به یاد داشته باشید که ان دیگری در بستر شما خفته است .
به راستی شما ترازویی میان اندوه و شادی خود اویختند
فقط انگاه که خالی هستید در یک تراز ارام می مانید.
هر گاه که خزانه دار شما بر می دارد تا زر سیم خود را اندازه بگیرید شادی و اندوه شما ناگزیر زیر زبر می شود .

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

دوست من دوستی داشت ..................

دوست من دوستی داشت که من دوست دوستم را دوست می داشتم دوست من که دوستی داشت که من اورادوست داشتم دوسته دیگری داشت که اورا دوست داشت ولی دوست من که دستش دوستش رادوست داشت دوست او به دوست کس دیگری که دوست من می شد علاقه داشت این گونه بود که من دوست دوستم رادوست داشتم ودوست دوستم دوستش را و دوست دوستم که دوستی داشت دوست مرا دوست میداشت .