عکس من
نام:
مکان: تهران, تهران, Iran

چیز های هست که نیستند و ناگفته های هست که شنیده شده هستند چراغ های هست که روشنند نوری هست از در روشنی تاریکی را نشان می دهد سکوتی هست تا شنیده شود صدای سوت سنگین سکوت .

۱۳۸۸ بهمن ۲۲, پنجشنبه

داستان ........... ( 1 ) ....

خسته از شروع روز های تکراری با شروع روز جدید علی تصمیم خودش رو گرفته بود یک زندگی جدید یک زندگی مشترک با یک انسان جدید ..................................................................................................................................
برای شروع اول عضو یک سایت شدم . گر چه حوصله سر کار گذاشتن نداشتم واین کارو نمی کردم ولی به هر حال بعد اشنا شدن با بی اف اولم زندگی برام مزه جدیدی داشت شاد خوشحال با این که اختلاف سنی ما بیش از ده سال بود ولی خوشحال بودیم وشاد تا این که تنوع طلبی من همی چی رو خراب کرد رضا ( بی افم ) دیگه برام هیچ جذابیتی نداشت دنبال یه چیز جدید بودم یه ادم پر هیجان شاد و .......................
سلام خوبی ؟
رضا : کجا بودی ؟
در حالی که کیفم رو روی مبل راحتی پرت می کنم با بی حوصلگی .... کجا رو دارم برم من که تو این خونه حبسم کردی ! نه تفریحی نه سفری نه سینمایی کجا بودم دانشگاه دیگه
رضا در حالی که کانال های مخطلف اخبار رو بالا پاین می کرد مگه امروزم دانشگاه داشتین ترم که تموم شد !!!
دروغم در اومد شت .... بلند از توی دستشوی دادمی زنم اره برای انتخاب واحد رفته بودم گیر نده گیر نده گیر نده و تکرار این کلمه چند بار در ذهنم با این که می دونستم رضا قانع نشده ولی خودم رو امیدوار می کردم !!!!
باید لباس هام رو عوض می کردم حموم میرفتم و ..... اگه بفهمه امروز بهش خیانت کردم چه حالی می شد ؟
با خودم می خندم داشتم لباس هام رو در میاوردم غرق فکر که رضا وارد اتاق شد منم سریع پیچیدم حموم با اخم در پشتم قفل کردم نمی دونستم چه حالی ام برای اینکه تابلو نشم دوش رو باز کردم نشستم زیر دوش نمی دونستم به چی فکر کنم به فرد جدیدی که وارد زندگیم شده ؟ ایا واقعا مونده گاره یا فقط ؟؟؟؟؟ احساس گناه دست از سرم بر نمی داشت نمی دونستم باید چی کار کنم کم کم داشت اشک هام با اب دوش قر قاطی می شد که صدای در زدن رضا بود : حالت خوبه ؟ من با جمع جور کردن خودم : اره
نمی تونستم فکر نکنم رضا هم گرفته بود جو بدی توی خونه پیچیده بود جو بی اعتمادی سردی سر میز شام هم رقمی برای خوردن نبود نمی دونم احساسم بهم گفت رضا متوجه خلع زندگیمون شده از سر میز بلند شد بدون تشکر بارونی ش رو برداشت زد بیرون تا اومدم بپرسم کجا خیلی بد نگاهم کرد کم کم داشتم متم متوجه می شدم که جای توی اون خونه برا من دیگه نیست ..!!!
اما جایی هم نداشتم برم داستان من تلخه اما به تلخی یه شکلات خوشمزه ! بعد از اشنای منو رضا توی وبلاگم تصمیم گرفتم برم با رضا زندگی کنم اون زمان رضا یه کیس مناسب برای پسری به شرایط من بود منظورم از شرایط اقتضای شرایط سنی هست رضا همه چی داشت اما حالا منم یه جونم و اون یه ادم میان سال و حالا چیز های که من می خوام اون خیلی وقطه تجربه کرده البته شاید خیلی هاش رو با خودم ولی حالا من به اون چیز ها نیاز دارم و رضا دیگه حال اون موقعه ها رو نداره فکر کردم این خلع ها رو می تونم با یه پسر دیگه پر کنم و به رضا بشتر بزنم البته خوب فکری بود برای گول زدن خودم داشتم بهت می گفتم از بحث خارج نشیم داشتم می گفتم دیگه جایی تو خونه رضا ندارم اما دیگه خانواده ای برام نمونده بود بعد از این که تصمیم گرفتم برم خونه رضا به خانوادم پشت کردم بهم زنگ زدن جواب دادم گفتم با یه مردم خوشحالم می تونین به تصمیم احترام بگذارید و از من متنفر شید بهم کاری نداشته باشید . دیگه بهم زنگ نزدن منم کاری نداشتم بهشون با رضا خوشحال بودم اما الان بی رضا خوشحال ترم ؟
وقتی از خواب بیدار شدم رضا بقلم بود ملافه رو بقل کردم زدم زیر گریه ارم از این که کسی رو ندارم هیچ سر پناهی هیچ قانونی نیست که از من حمایت کنه تو این خراب شده به غیر از قانون مرگ بعد از سکوت سر میز صبحانه نامه رو گذاشتم روبه روش هنوز چشمام زیبا بود برام هنوز بهش علاقه داشتم هنوز بهش وابسته بودم ولی نامه درخواست جدایی بود تو نامه بهش گفته بودم وکیل قاضی خودتی می تونی منو همینجوری بندازی بیرون میتونم از خونت فرار کنم می تونم ...... ولی وقتی قبول کردم بیام پیش تو یعنی به همه چیم پشت کردم کمکم کن که از هم جدا شیم در جواب فقط یک چیز گفت گفت با پای خودت اومدی توی این خونه با پای خودت هم میری بیرون اوردمت زورکی نیاوردمت برون کردنت هم با خدت هست هر وقت دوست داشتی میتونی بری همین !!
حمید جزو پسر های عوضی بود تغریبا هم سن من بود سه روز با هم فاصله داشتیم خوب تونست موخ منو تو شب اول بزنه منو خرم کنه بکشونه تو رخت خواب بعد از سکس هر دمون روهم خوابیدیم وقتی برگشتم خونه معلوم بود رضا بعد از جواب انتخاب واحد متوجه حمید شده جالب بود این دوتا دوست صمیمی هم بودن و رضا مثل برادرش حمید رو دوست داشت .
ولی من از اون اول ازش بدم میومد .............................................................................................................
الو سلام حمید خوبی ؟ ..... میتونی برای سشنبه شب اینجا باشی ؟ ................. نه خوشحال نشو مهمونی نیست .............. باید یک سری صحبت ها بشه می خوایم جداشیم تو هم باید باشی به عنوان شاهد ..... حمید با پوزخند مگه دادگاهه ؟ .......... سکوت من جوابش رو داد و گفت باشه حتما میبینمتون فعلا قربانت ...
بعد از سه روز تصمیم گرفتم دوتا لباس برداشتم اماده کردم ساکم رو بستم شب اماده یه سکس خوب بودم اخرین هم خوابی با رضا رضا همیشه از من می خواست برای خواب لباس های .... بپوشم وعلی رقم میلم که به شدت از این کار متنفر بودم این کار و کردم بعد از شام خوردن حرف هامون رو زدیم قرار شد من فرداش برم و رضا به من پولی غرض بده که بتونم یه جا خونه بگیرم بعد بهش به صورت ماهانه پس بدم شب اخر فرا رسیده بود شب اخر رضا هم ساز مخالف نزد هر دو با هم خوابیدیم بدن گرمش باز روی من بود همیشه سرش کنار سر من بود ولی اینبار لباش روی لبام بود دلم می خواست اشک بریزم احساس دردی وجود نداشت این جریان برای اولین بار نبود برای اخرین بار هم نبود ولی با رضا شاید و قطا برای اخرین باری بود که کمرم رو گرفته بود و لباش رو لبام بود و سوزش متداول رو حس میکردم شاید برای اخرین بار بود که با هم زیر دوش بودیم شاید برای اخرین بار بود که کنار هم می خوابیدیم و امروز روز رفتن بود چه روز سختی .... من اومدم تو این شهرستان و شنیدم رضا با یه پسر دیگه هست که خیلی جون تر از الان منه و من هم هر روز با یک نفر برای گذر روندن خرج زندگی برای هیچی .....................................

پایان
.....................
پاورق
شرمنده حال اصلاح و ویرایش جمله بندی نبود

برچسب‌ها:

2 نظر:

Blogger Ali گفت...

salam
felan addet kardam too peyvandam ta behet sar bezanam bebinam chy neveshty :)

۲۲ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۲:۲۷  
Anonymous ناشناس گفت...

salam man 27 salame t hastam ye b vagheee va kgoshgel mikham 175 65 idim ine: kon_dust_m

۲ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۳:۰۳  

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی