Me&BoyS

عکس من
نام:
مکان: تهران, تهران, Iran

چیز های هست که نیستند و ناگفته های هست که شنیده شده هستند چراغ های هست که روشنند نوری هست از در روشنی تاریکی را نشان می دهد سکوتی هست تا شنیده شود صدای سوت سنگین سکوت .

۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

برای خودم ...........

سلام امید وارم خوب خوش سلامت باشم همینطور وقطی من اینجوری بودم شما هم مثل من باشید ولی در کل باید حرف های بزنم که نمی دونم دلم می خواد یا نه ولی خب شاید خیلی از ادم های که این وبلاگ رو می خونن یا خیلی از امدم های که نمی خونن به این نتیجه رسیده باشن به این نتیجه که دوباره زاده شدن بله اینجا اگه بخوای عقایدت مورد تحدید تغیر وسرزنش قرار نگیره باید دوباره زاده بشی و من امروز 8 خرداد 89 دو باره زاده شدم تولدم مبارک.......... امروز من دوباره متولد شدم با یه فرق کوچیک من 18 ساله متولد شدم با خاطراطی خوب بد البته همه ی خاطراط بد و خوب رو دور میریزم فکر میکنم یه فیلم 18 ساله رو نیگاه می کردم باید همه رو از اول بشناسم دوستام خودم پدر مادر خواهرم و همه ای فامیلی که باید با هاشون اشنا بشم این هفته که بیام تهران یه کیک تولد میگیرم همه رو دعوت میکنم و جشن میگیرم نمی دونم تا حالا ادمی رو دیدید که تازه متولد شده باشه و تولد خودش رو جشن بگیره ؟ به هر حال این وبلاگ هم جوزو این فیلم سینمای خیلی کسل کننده بوده و تمام وبلاگ های که نوشتم دیگه اینجا چیزی نمی نویسم می خوام یه زندگی جالب رو تجربه کنم با همسر ایندم شاید و بچه های ایندم من ادم سیاسی نیستم تا حالا هم هیچ وقت سیاسی ننوشته بودم ولی خب توی زمانی به دنیا اومدم که سیاهی تیره تاری همه جا رو گرفته خدا داره کم کم از قلب مردم فراموش میشه زندگی شده پر از اشتباه یه دسته از مردم یک نفر رو به عنوان امام زمانشون قبول دارن و چند دستگی بین مردم افتاده به نظر میاد شیطان موفق شد مرز ها رو به وجود اورد کاری کرد ادم ها به چهره هم نگاه کنن کاری کرد که اقلیت ها به وجود بیان و همه رو از موضوع اصلی تراژدی زندگی دور کرد انسانیت کاری کرد که ادم ها به چیز های بی اهمیت بها بدن و چه خوب موفق شد موفق شد امدم ها رو از زندگی اصلی و هدف اصلی دور کنه و تو چقدر میتونی افسوس بخوری که دنیا توی ابر ابهام سیاهی فرو رفته و تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی نمی تونی مرز ها رو از بین ببری نمی تونی کینه ها رو از دل مردم پاک کنی چون شاید چند نفر هم به تو کینه داشته باشن و همین کافیه باسه یه رسوای چی شد که دنیا انقدر سیاه شد ؟ یعنی توی بهشت هم این مرز ها وجود داره یعنی خدا برای هر کس طبقه ای قرار داده ؟ یعنی اون جا هم مرزی وجود داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به پایان رسید این دفتر حکایت همچنان باقیست
پاورقی :
تو اینجا دیگه نمی نویسم تو هیچ جا دیگه نمی نویسم امروز میرم که دفترچه خاطراطم رو بسوزونم و خاطرات من از فردای روز تولدم شروع میشه .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

سر در گم.....

چقدر بده که ادم ندونه داره چی کار میکنه چقدر بده که عاشق بشی و بعد دلت بشکنه بعد دوباره وصله پینش کنی ولی خب بازم مثل اول نمی شه ولی بد ترش اینه که این بار از طرف خودت بشکنه بفهمی عاشق شدی اما چه فایده دیگه نمی تونی رابطه طولانی با یکی برقرار کنی نمی تونی تحمل کنی که کسی بخواد برات محدودیت ایجاد کنه پای بنده ات کنه می خوای با همه باشی اما سه روز نه بشتر نمی دونم به من چی میگن هوسباز نمی شه گفت شاید بشه نمی دونم چی بگم باید سر زنش کنم خودم رو ؟؟؟؟

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

تکرار خاطرات............



امروز یه اتفاق خیلی خیلی وحشدناک برام افتاد . احساس کردم دوباره داره خاطراطم تکرار میشه که شکر خدا نشد ولی اعصابم رو خیلی بد به هم ریخت دوباره همش یاد گذشته ام یاد اون روز افتضاح توی ونک یاد اون روز افتضاح توی پاسداران و یاد اون روز افتضاح توی معطب دکتر که البته فکر نکنید اینا مکان های نام برده با یک شخصیت هستند الان که دارم مینویسم حالم بد تر میشه خلاصه امروز من خیلی خوشحال ساعت 3 بعد از ظهر از خواب بیدار شدم لباس هام رو پوشیدم حاضر شدم خلاصه از خونه زدم بیرون تا از خونه اومدم بیرون گوشیم زنگ خورد شماره خواهرم بود برداشتم بعد کلی حال احوال حالا من رسیده بودم وسط خیابون که یه اقای عجیب غریب اومد کنارم گفت اقا پسر سوار شو من یه نگاهی انداختم بهش عجیب غریب بود کمی هم عصبانی و انگار کلا عصبی بود اول فکر کردم مضاحمه گفتم ببخشید ؟ گفت سوار شو کارت دارم منم همینجور که گوشی دستم بود خواهرم گفت چیی شده منم گفتم هیچی یه یارو اومده میگه سوار شو خواهرم گفت وا یعنی چی ؟ منم گفتم نمی دونم اومدم برم جلو باز هم اومد جلو دیدم دست بردار نیست منم برعکس ماشینش حرکت کردم چیزی که زیاد دیده بودم برای پیچوندن پسر های که به زور می خوان تیکه ای رو سوار کنن اولش خوشم اومد یکی بهم گیر داد ولی بعد دیدم نه انگار چیزی بشتر از یه گیره خواهر م گفت چی کار میکنی منم گفتم دارم عقب عقب میرم ولی ول نمی کنه ! خواهر گفت یعنی چی ؟ من : نمی دونم دارم بهت میگم سوار شو اینو این دفعه با داد گفت منم یه هو تغیر جهت دادم مثل یه سگ دویدم تو کوچه پس کوچه به خودم که اومدم دیدم داره پشت سرم هنوز میاد به خواهرم گفتم بهت زنگ میزنم گوشی رو قطع کردم رسیدم به بازار سر خیابون چنان ترموزی زد که ماشین اومد تو شکمم از ماشین پیاده شد اومد بیاد طرفم گفت بشین کارت دارم خلاصه منم هرچی در توان داشتم دور ماشین دور میزدم جیغ میکشیدم با من چی کار داری دست از سرم بردار من کاری با تو ندارم مممممممممممممممممم خلاصه از جوان مردی اهل کسبه بازار بگم که انگار داشتن فیلم سینمایی تماشا می کردن و حل این ماجرا رو به دیوانه محل واگذار کردن که بلاخره منو به زور کرد تو ماشین این پسره هم نشست تو ماشین گاز شو گرفت رفت تو جاده گفت چرا اینجوری میکنی میخوام با هات حرف بزنم منم با تته پته گفتم اقا ترو خدا با من چی کار داری من دانشجو ام از شهرستان اومدم بامن چی کار داری ؟؟؟ کجا داری میری وایسا وایسا ترو خدا بلاخره رضایت داد وایساد گفت چند وقطه تو اون خونه زندگی میکنی ؟ گفتم یعنی چی ؟ گفت کی رو اونجا میشناسی ؟ گفتم بابا من دانشجو ام اجاره کردم از اسفند اومد م خلاصه فهمیدم ایشون پادنر خانوم خونه پوشتیه منه که الان بعد از تمام شدن 4 صیغه اش رفته سراغ پسر همسایه که همین اقای باشن که مارو به زور سوار کردن گفت اره دیدم از این خونه اومدی بیرون هزار تا فکر برم داشت ... گفتم اقا شما هر چی هزار تا فکر برت داره باید اینجوری بیوفتی دونبال من ؟ ؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه الان همش یاد اون روز افتضاحم که محمد نامی توی مطب دکتر همینجوری مارو به زور واداشت که اون روز نتونست به هدفش برسه ولی بعد ها موفق شد ...................................

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

سه فرشته .........................

روزی سه فرشته از اسمون به پاین اومدن اسماشون زیاد مهم نیست ولی کاری که انجام دادن خیلی مهم تر از اسمشونه این سه تا فرشته از اسمان هدیه های برای زمین اوردند که تشکیل شده بود از اب اتیش خاک سه عنصر که خیلی ها فکر میکنن باید با علم تحت بر رسی قرار بگیره حالا به اونش زیاد توجه نکنین داشتم میگفتم خالاصه چیزی نگذشت که فرشته ها تصمیم گرفتن روی زمین زندگی کنن اونا خیلی چیزا به ادم های روی زمین یاد دادند که اخر هم چون روی زمین تصمیم گرفته بودن زندگی کنن مثل زمینی ها پیر شدن ومردند چیزی نگذشت که ادمای روی زمین سیاه پوش شدند بعضی ها شون برای تسکین اونای دیگه گفتن ناراحت نباش برگشتن همون جای که ازش اومده بودن ولی خلاصه مردم هنوز یاد حرف فرشته ها بودن که می گفتن قدر این سه عنصر کیلیدی رو بدونید که از طرف خدا به وسیله ی ما برای شما به هدیه اومده امدما یادشون رفت که به اصل کار بپردازن ولی اونا شروع کردن برای قدر دانی از خدا به کار های عجیب اتش رو همیشه رو شن نگه داشتن و بعضی ها اب رو برای مقدس بودنش عنصری برای پاکی روح و عده ای که دو عنصر رو با هم پیوند دادند و به مخالفت با اتش بر خاستند یکنی اب خاک و سر به سجده گذاشتند که شکر گذار این سه نعمت باشند ولی همه اون سه تا فرشته رو فراموش کردند و هدف اصلی رو منم فراموش کردم فقط میدونم این نباید باشه که الان هست ؟

گل وحشی ......................................

هر روز که میگذره به این فکر میکنم که من بوته ای ام که توی گلخونه رشد کرده ولی گل گلخونه به این افسوس میخوره که ای کاشازاد بودم مثل گل لاله وحشی وشاید اون به من قبطه بخوره که در ناز نعمت بزرگ میشم ولی هیچ کدو.م تحمل محیط رشد هم دیگه رو نداریم من در بهار گل وحشی خشک میشم و اون هم در زندگی همیشه بهار من خشک میشه .