علی کچلو .....................
تو این چند روزه خاطرات مثل یک فیلم سینمایی شده برام انگار دارم میرم که دیگه بر نگردم دلم برایی گذشته ها تنگ شده همون موقع که علی کچلو بودم همون موقعه ها که مامانم برام شعر علی کچلو رو میخوند علی کچلو یک مرد کوچک دیشب یکی از دوستان خوبم این خاطره رو زنده کرد پی اون 13 سال 14 سال شایدم 15 سال خاطره رو ناراحتم ناراحت از بدنم از این که به بلوغ رسیدم از این که دیگه بلدم ساعت رو بخونم از این که دارم میرم دانشگاه از این که جدول ضرب دقدقه ای فردا صبح ام نیست ناراحتم از این که زندگی دیگه پچوندن معلم تاریخ ریاضی جغرافیا نیست از این که واقعیت زندگی ادم بزرگا خیلی پوچ تلخه از این که روز های خوش کودکی تموم شده دیگه نمی تونم توی بازی نقش یه زن یه احساس لطیف رو بازی کنم چون انگ اواخواهر بهم میچسبه دیگه زندگی مثل قبل نیست که با یک تراش پاکن جدید خوشحال بشی حالا چیز های بزرگ تری می خوای از خدا چیزای مثل بازگشت دورانی که با یه پاکن خوشحال میشدی ............................................................................................

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی