عکس من
نام:
مکان: تهران, تهران, Iran

چیز های هست که نیستند و ناگفته های هست که شنیده شده هستند چراغ های هست که روشنند نوری هست از در روشنی تاریکی را نشان می دهد سکوتی هست تا شنیده شود صدای سوت سنگین سکوت .

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

اشنای من و پارسا 6

بعد از چند وقت در باشگاه پلم شد که بشتر از یک هفته نکشید اما بعد اون من دیگه نرفتم باشگاه سر خودم رو به هوای کار گرم کردم ولی خودم خوب می دونستم کار من این نیست یک ماه بعد هم از اونجا اومد م بیرون کار خواستی نبود که انجام بدم زمان گذشت گذشت منم برای این که حوسلم سر نره یکی از گیمنت های که خیلی وقطع بود می شناختمش کرده بودم پاتق ام که بشتر دوستام هم شبا میومدن بعد دانشگاه اونجا تا یک شب بعد این که دقیقا تصمیم گرفتم پارسا رو برای همیشه فراموش کنم و به زندگی ادیم بپردازم یکی از دوستای خود چوس کنم پارسا رو از دانشگاه یک راست اورده بود اونجا بادیدنش جا خوردم اما دست پام شل نشد با دوست دخترش ام اومده بد بی خیال برای من که دیگه مهم نبود من داشتم قرار مدارام رو با کسی دیگه ای میگذاشتم . این جریان هم گذشت هرر چی به ماه بهمن نزدیک تر میشدیم خوشحال تر از این که یه خورده از این شهر از این ادمای پر مخاطره دور میشم که دیروز یعنی یازدهم دی ماه تلفن به صدا در اومد...... درینگ .... درینگ ..... درینگ ..... اغاز بد بختی جدیدی بود که سرودش نوای زنگ تلفن بود یا باد خوشحال می شدم که معلمم پشت خط هست ! ویا از این تعجب می کردم که داره بهم میگه علی جان نگران نباش خوشحال باش درست شد ! فکر شمال رو از سرت بیرون کن میری پیش بچه ها ... چه واژه غریبی بچه ها یعنی دیدن دوباره پارسا بچه ها یعنی همه داد قال های که داشتم ازش فرار می کردم !!!!!!!!!!!!!!!
............................................................................................

1 نظر:

Anonymous ahmad گفت...

salam
webloge nazi dari
gaya bayad baham bashan
kheili bahale makhsoosan axash
rasesh naresidam tamame matalebesho bekhoonam
kheili bahali
shabdiz6@yahoo.com

۱۹ دی ۱۳۸۸ ساعت ۰:۵۰  

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی